وحدانیت و یکپارچگی وجودی

آن گاه که به وحدانیت و یکپارچگی وجودی دست می یابیم ، با همه ابعاد وجودی خود در پیوندیم و یکی شدن را تجربه خواهیم کرد. کتاب هنر مردن اُشُو

زمانی که به کودکی خویش نظر افکنیم ، خواهیم دید که همه چیز در ما دگرگون شده است. دست ها ، چشم ها ، تمام اعضای بدن ما از درون و از بیرون تغییر کرده است. با این وجود اگر به دقت در خود بنگریم ، مشاهده خواهیم کرد که در درون هر یک از ما یک نخ نامرئی و پنهان بدون تغییر در ما باقی مانده است. وقتی به کودکی خود دقت می کنم جز خاطره ای نامفهوم چیزی از آن باقی نمانده است. وقتی عکس های کودکیم را نگاه می کنم ، خودم هم تعجب می کنم که من روزی به آن شکل  شمایل بوده ام. گاه شک می کنم ، آن شخص درون عکس من باشم ! چرا که تمام اعضای بدنم ، هویتم و ذهنم کاملاً دگرگون شده و متفاوت از صاحب عکس است. از خود میپرسم ؛ از کودکی من چه بر جای مانده است؟!

از کودکی من چه بر جای مانده است؟

با وجود دگرگونی در همه جسم ، ذهن و هویت من ، در ژرفای وجودم ، در عمق پیوستار من ، چیزی نامرئی و پنهان از دیدها ثابت و بدن تغییر باقی مانده است. دگرگونی در آن روی نداده و عوض نشده است. نه بزرگ تر شده و نه فرسودگی در آن حاصل شده است. مشاهده گری پیوسته در درون من ثابت و بدن تغییر باقی مانده است. آن رشته نامرئی برای مرگ و زندگی قرار گرفته است. مرگ و زندگیم چون دو بال برای آن هستند. آن چیز ثابت درونم مرگ و زندگیم را چون دو چرخ یک گاری به خدمت گرفته است. تا برای حرکت خود از آنها استفاده کند.

برای مطالعه و پرورش خود دانلود کنید و گوش دهید به : کتاب های صوتی جذاب و شنیدنی  

من برتر یا بخش ماورائی من

آن رشته نامرئی بخش ماورائی من است که بی رنگ و بی شکل است. اما من با شکل ها انس گرفته و هویت یافته ام. هویت های ایجاد شده و نفس من را پدید آورده است. نفس من که با بایدها و نبایدها خو کرده است ، دائم در ترس و لرز و هراس است. نفس من همیشه محتاج مراقبت و ایجاد امنیت است. نفس من باید بمیرد تا از ترس رهایی یابد .برای رهایی از ترس وحدانیت و یکپارچگی وجودی لازم است.

وحدانیت و یکپارچگی وجودی

وحدانیت و یکپارچگی وجودی

وحدانیت و یکپارچگی وجودی

بخش ماورائی من ، بخش برتر وجودم را تشکیل داده است. اصل من و ریشه وجود من به بخش ماورایی تعلق دارد. آن بخش ثابت و بدون تغییر من ، همه وجود من است. سایر ابعادی وجودیم بی آن بخش چیزی نیستند. اصالت وجود من در آن نخ نامرئی نهفته است. اگر من آن بخش اصلیم (ذاتم) را بشناسم ، دیگر ترس در من اثر نخواهد کرد. با شناخت بخش نامرئی خویش تمامیت وجود خویش را بشناسیم و وحدانیت و یکپارچگی وجودی را تجربه کنیم.

برای مطالعه بهتر و بیشتر ، دانلود کنید ، خلاصه ای جذاب و کوتاه از ؛ کتاب قدرت جَذَبِه برایان تریسی و ران آردن (pdf)

چگونه به وحدانیت و یکپارچگی وجودی برسم؟

وقتی که می ترسم ، نگرانم و در هراس به سر می برم ، پیوند خویش را با بخش برتر وجودم پاره کرده ام. آن گاه که بخش برتر وجودم را بشناسم و با آن پیوندی ناگسستنی ایجاد نمایم ، از هیچکس و هیچ چیز نخواهم ترسید. موقعی که خود برترم را نمی شناسم ، هر موضوع کوچکی اندام را برخواهد انگیخت. تا زمانی که من خودم را به خوبی نشناسم ، چگونه می توانم شادمانه زندگی کنم.

این که من خودم را نشناسم ، بسیار تاسف بار تر از آن است که دیگران من را نشناسند. حتی اگر همه من را به خوبی بشناسند اما من از بخش برتر و ماورائی خویش مطلع نباشم ، وضعیتی اسفبار پیدا خواهم کرد.

 داستانی در رابطه با یافتن اصل و ذات خویشتن

روزی عده ای مورچه در پی خوراک از لانه تاریک و تو در توی خود بیرون آمدند و به راه افتادند. به گیاهی رسیدند که قطره های شبنم بر روی برگ های آن نشسته بود. مورچه ها متعجب شدند و گفتند این ها چه هستند؟ یکی گفت از زمین درآمده اند. یکی گفت نه آن ها از دریا آمده اند. مشاجره در بین مورچه ها بالا گرفت تا این که یک مورچه دانا پیشنهاد داد که در آن حوالی به دنبال یافتن نشانه ای باشند که مشخص کند ، قطره های شبنم از کجا آمده اند.

مورچه دانا ادامه داد «همه چیز میل بازگشت به سمت اصل و ریشه خود دارد. یک سنگ را هر اندازه به سمت آسمان پرتاب کنیم ، بالاخره به سمت زمین و ریشه خود باز می گردد. هر چه از نور باشد ، به سمت نور روانه خواهد شد».

با این توضیح ها مورچه ها متقاعد شدند و به بحث ادامه دادند. ناگهان خورشید از پس کوه ها سر برآورد و قطره های کوچک شبنم رو به بالا حرکت کردند و در پرتوهای خورشید پنهان شدند.

ذات ما و نخ نامرئی وجود ما نیز چنین است. با مرگ مان مشخص می شود که منبع وجودی ما و بخش ثابت و بدون تغییر درون هر یک از ما از چیست. همان طور که ذره های شبنم پس از تابش آفتاب ناپدید شدند و به آسمان برگشتند ، ذات ما نیز در هنگام مرگ به منبع اصلی خود باز می گردد.

از بیوگرافی افراد موفق آگاهی یابید ؛ بیو گرافی بار بارا دی انجلیس

مرگ ما را با ریشه و ذاتمان پیوند می دهد

وحدانیت و یکپارچگی وجودی

وحدانیت و یکپارچگی وجودی

زندگی من را از اصل و ریشه خویش دور کرده است و مرگ من را با ذات خویش پیوند می دهد. من نیز چون سنگ و قطره های شبنم و نور به اصل خویش باز خواهم گذشت. من ماورائی هستم. ذات من از ماوراء آمده است. با مرگ به اصل و ذات خویش باز می گردم.

مرگ زیباست. مرگ برای همه کسانی که زندگی را بدون سرکوب شدن و آزادانه پیموده اند ، زیبا و دوست داشتنی است. مرگ برای همه کسانی که شادمانه زیسته اند و عاشقانه زندگی کرده اند ، دوست داشتنی و لذت بخش است. عاشقان مرگ را عاشقانه در آغوش می گیرند.

مرگ بهترین رسوا کننده است

مرگ چگونگی زندگی من را برملا خواهد کرد. مرگ یک فاش کننده و رسوا کننده شگفت است. زندگی من هر گونه سپری شده باشد ، مرگم نیز چنین خواهد بود. شادمانه زیسته باشم ،.شادمانانه خواهم مرد. در ترس و رنج زندگی کرده باشم ، با ترس و رنج ، مرگ به سراغم می آید. اگر زندگی در رفاه مادی  گذرانده باشم و دیگر هیچ ، مرگت برایم سخت و جانکاه خواهد شد.

مرگ حتمی و واقعی است. همان طور که روزی به این سرا قدم نهادم ، روزی نیز این دیار را ترک می کنم. اگر زندگی ای مادی و بدون آشنایی با ماوراء داشته باشم ، ترک کردن دنیا برایم وحشتناک خواهد بود. اگر در زندگی به شعر ، موسیقی ، ستارگان ، گیاهان و گلها ، دیگران و خود عشق ورزیده باشم ، آنگاه مرگی عاشقانه را تجربه خواهم کرد.

اصل و ریشه من ماورائی است ، اگر ماورائی زندگی کرده باشم ، مرگ را شیرین و لذت بخش خواهم یافت و برای دیدارش آماده خواهم شد.

مرگ ماورائی من

آن گاه که در درون خود چیزی از ماوراء را شناخته باشم ، با مرگ ، ماوراء برایم آشکار خواهد شد. آنگاه دیگر مرگ من فقط یک مرگ نیست. بلکه یک وعده دیدار و ملاقاتی با خداوند است. ادر این ملاقات است که وحدانیت و یکپارچگی وجودی را تجربه خواهم کرد. در تاریخ عمر انسان سه تعبیر مختلف توسط سه گروه متفاوت از مرگ شده است.

رنج آور نبودن مرگ

این تعبیر مختص انسان های معمولی است که با وابستگی به بدن زندگی می کنند. این افراد هرگز چیزی بزرگ تر از لذت های جسمانی چون: خوردن و خوابیدن و سکس نمی شناسد. تعبیر و تفسیر این گروه در جهان از مرگ ، مرگ را بسیار زشت و ناپسند جلوه داده است. بنابراین افراد این گروه در مقابل مرگ مقاومت می کند و به سختی تسلیم آن می شود.

مرگ استراحتگاهی ابدی

تعبیر دوم به شعرا و فلاسفه اختصاص دارد. این گروه مرگ را چیز بدی نمی دانند. می گویند مرگ استراحتگاهی ابدی است. برای همیشه در آن می آوریم و می خوابیم. این گروه علاوه بر لذات جسمانی با لذت های ذهنی آشنایی دارند. با فرهنگ تر و اشرافی تر شده و قدم را فراتر از گروه اول گذاشته اند. اینان بر اثر خستگی ناشی از زندگی به استراحت گاه نیاز دارند. مرگ آن استراحت گاه را برایشان فراهم می کند. این گروه نیز از واقعیت به دور هستند.

مرگ رستاخیزی دوباره

گروه سوم زندگی را در مرکز و هسته اش شناخته اند. این گروه مرگ را رستاخیزی دوباره و زندگی نو می دانند. مرگ را سفری برای اتصال با خداوند و غرق شدن در او می دانند. وحدانیت و یکپارچگی وجودی و قبل از مرگ رستاخیز خویش را جشن میگیرند.

شما جزو کدام یک از این گروه ها هستید؟ مرگ را چطور می بینید؟ نظرتان در رابطه با زندگی و مرگ چیست؟ آیا یا ذات خویش در پیوندید و به وحدانیت و یکپارچگی وجودی دست یافته اید؟ یا مرگ را استراحتگاه ابدی می پندارید؟ یا نه مرگ را رنج آور و دردناک می بینید؟ نظر خود را با کتاب صوتی به اشتراک بگذارید.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *