داستان چکمه های گِلی

داستان بسیار خواندنی چکمه های گِلی- شراره شیرودی

داستان بسیار خواندی چکمه های گِلی را برای فرزندان عزیزتان از کتاب صوتی بخوانید تا او را به حس مسئولیت پذیری آشنا کنید.

داستان چکمه های گِلی توسط خانم نویسنده شراره شیرودی در ۱۶ صفحه به نگارش درآمده است. خانم شیرودی تصویرسازی این کتاب داستان را نیز شخصا انجام داده اند. کتاب داستان چکمه های گِلی، جزو دسته کتاب های کودکان و نوجوانان قرار می گیرد. این کتاب، داستانی بسیار مفید و آموزنده برای کودکان می باشد که حس مسئولیت پذیری و وظیفه شناسی را به آن ها آموزش می دهد.

داستان چکمه های گِلی ، قصۀ یک خرس بازیگوش به نام برفی را نقل می کند که پدرش در معدن مشغول به کار است و معمولا در آخر هر ماه به خانه می آید. برفی در روزهایی که پدرش سر کار است، به جای کمک کردن به مادرش تنها به فکر بازی و دوستانش است.

داستان پیشنهادی ما برای فرزند دلبندتان: داستان جذاب و خواندنی رابین هود و جنگل شروود (تصویری) + pdf

متن داستان چکمه های گِلی

خرس سفید قصه ی ما به نام خرسی، به همراه پدر، مادر و خواهرهای کوچکش در یک کلبه ای زیبا زندگی می کردند.

پدر برفی در معدن کار می کرد و آخر هر ماه با دستمزد کمی که می گرفت به خانه بازمی گشت.

در روزهایی که پدر سر کار می رفت و خانه نبود، برفی در کارهای خانه هیچ کمکی به مادرش نمی کرد.

داستان چکمه های گِلی

برفی هر روز صبح به سراغ دوستانش می رفت و تا شب هم به خانه برنمی گشت. تنها چیزی که برفی به آن فکر می کرد، بازی با دوستانش بود.

پدر برفی سخت در معدن کار می کرد. او به هنگام کار زیر لب با خودش حرف می زد و نقشه می کشید. می گفت: این بار باید برای بچه ها اسباب بازی های قشنگ و کتاب بخرم. من مطمئنم که آن ها از دیدن این وسائل خیلی خوشحال خواهند شد.

سپس او دست از کار می کشید و در گوشه ای می نشست و به عکسی که همیشه به همراهش بود، نگاه می کرد. آهی از دل می کشید و قطره اشکی از گوشه ی چشمانش جاری میشد.

دوستانش با دیدن حال پریشان او، دلداریش می دادند.

پدر در کنار دوستان مهربانی که داشت، روزهای تنهایی و سختی را تحمل می کرد.

آن ها هر شب بعد از اتمام کار، کنار همدیگر می نشستند و از خاطراتشان می گفتند.

گاهی به خاطراتشان می خندیدند و گاهی هم دلتنگی می کردند. آن ها روزها را می شمردند و برای رفتن به خانه لحظه شماری می کردند.

در روزهایی که پدر برفی در معدن کار می کرد، مادر برفی مجبور بود که کارهای سخت خانه را تنهایی خودش انجام دهد.

او بعد از آشپزی، شستن لباس ها، غذا دادن به بچه ها، تمیز کردن خانه، دختر کوچکش را بر پشتش می بست و به کنار چاه می رفت و از چاه آب می کشید. بعد برای گرم کردن خانه، هیزم می شکست.

بعد از انجام تمام کارها، به بازار می رفت و برای تهیه غذای فردا خرید می کرد.

یک روز مادر برفی که مثل همیشه برای خرید به بازار رفته بود، اتفاقی پسرش برفی را در آنجا دید.

برفی با دوستانش کنار چرخ بستنی فروشی ایستاده بود و بستنی می خورد.

مادر که خیلی خسته شده بود با دیدن برفی خیلی خوشحال شد. او را صدا زد.

برفی جلو آمد و سلام کرد.

مادر گفت: پسرم! کمکم می کنی تا این سبد میوه را به خانه ببریم. خواهرت خیلی خسته شده و فقط بهانه می گیرد. باید او را بغل کنم.

برفی زیر چشمی نگاهی به دوستانش کرد، کمی مکث کرد و زیر لب گفت: آخر دوستانم منتظر من هستند. قول می دهم هر وقت به خانه برگشتم کمکتان کنم.

مادر در حالی که دست خواهر کوچولو را می کشید، زیر لب گفت: عجب پسر بی خیالی هست.

پس از گذشت روزها انتظار بالاخره شب بازگشت پدر رسید.

در آن شب، مادر و خواهر برفی ساعت ها در پشت پنجره به انتظار ایستاده بودند و چشم از راه بر نمی داشتند.

بالاخره انتظار آن ها به سر رسید. خواهر کوچولو با دیدن پدر در میان تاریکی با خوشحالی فریاد زد: بابا آمد! بابا آمد!……..

پدر با دیدن آن ها دست تکان داد و گفت: سلام بچه ها، سلام……

مادر در را باز کرد و به پدر خوشامد گفت. پدر با دیدن همسر و فرزندانش خیلی زود خستگی هایش را از یاد برد.

بچه ها را در آغوش گرفت و زیر لب گفت: خدایا شکرت که دوباره در کناز همسر و فرزندانم هستم.

هر بار با آمدن پدر، خانه رنگ و بوی دیگری می گرفت.

برفی و خواهرهایش همیشه برای دیدن هدیه های زیبایی که پدر برای آنها می خرید، لحظه شماری می کردند.

آن شب هم برفی با خوشحالی به سراغ بقچه پدر رفت. آن را از پدرش گرفت و باز کرد.

برفی با دیدن کتاب ها و اسباب بازی ها آن قدر خوشحال شده بود که پدرش را به کلی از یاد برد.

داستان چکمه های گِلی

برفی به خواهرش گفت: خواهر جان! بیا و ببین که پدر چه چیزهای قشنگی برای ما خریده است.

از همان روز اول، پدر مجبور بود که کارهای سختی را مثل خرد کردن هیزم، تمیز کردن چاه آب، پاک کردن لوله بخاری و… را انجام دهد.

 یک روز وقتی پدر در حال شکستن هیزم بود، برفی را صدا کرد و به او گفت: برفی پسرم! هیزم هایی را که شکستم را جمع کن و کنار دیوار بچین.

برفی با شنیدن صدای پدرش زود پشت دیوار پنهان شد.

او با خودش گفت: ای وای! حالا چه کسی حوصله دارد که هیزم ها را جمع کند. باید هر طور شده یواشکی از این جا بروم.

برفی آهسته و پاورچین پاورچین بدون آن که کسی متوجه شود از آن جا رفت.

وقتی پدر متوجه شد که برفی رفته است، هیزم ها را خودش به تنهایی کنار دیوار چید.

پس از یک روز سخت، پدر خسته و گرسنه پشت میز شام نشست.

مادر به آشپزخانه رفت تا غذا را آماده کند. ولی پدر در طول روز آن قدر کار کرده بود که بی اختیار سرش را روی میز گذاشت و خوابید.

اما او در خواب هم آسایش نداشت و در رویاهایش دوباره مشغول انجام کارهای خانه بود.

خواهر کوچولو با دیدن پدرش دلش سوخت و با ناراحتی به برفی گفت: چرا امروز پدر را تنها گذاشتی؟ مگر ندیدی چقدر خسته است؟

برفی آهسته گفت: خب چکار کنم! دوستانم منتظرم بودند.

تعطیلات پدر به سرعت تمام شد. در آخرین شب، وقتی که پدر مشغول جمع کردن وسایلش بود چشمش به چکمه هایش افتاد و با خودش گفت: ای وای به کلی فراموش کردم که چکمه هایم را تمیز کنم.

سپس برفی را صدا زد و گفت: برفی جان، پسرم! دیدی چقدر زود تعطیلاتم به پایان رسید. فردا صبح باید به معدن برگردم. تو می توانی چکمه هایم را تمیز کنی؟

برفی چکمه ها را از پدرش گرفت و در حالی که زیرلب غرغر می کرد، به اتاقش رفت.

فردا صبح پدر پاورچین پاورچین به اتاق برفی رفت تا چکمه هایش را بردارد.

ولی با تعجب دید که برفی بدون این که چکمه ها را تمیز کرده باشد، آن ها را گوشه ای رها کرده و دوباره بی خبر از خانه بیرون رفته است.

پدر با دیدن چکمه ها با ناراحتی زیر لب گفت: این چکمه ها که هنوز گِلی است. عجب پسر بازیگوشی! معلوم نیست صبح به این زودی کجا رفته است.

پدر چکمه هایش را برداشت و آماده رفتن شد.

پدر بدون اینکه حرفی بزند و شکایتی کند، بقچه اش را برداشت و دخترهایش را بوسید و به همسرش گفت: نگران نباش! حتما برفی با دوستانش مشغول بازی کردن است. هر کجا باشد خیلی زود برمی گردد.

پدر با همان چکمه های گِلی به طرف معدن به راه افتاد. با اولین قدم، دوباره روزهای تنهایی پدر آغاز شد. با رفتن او، مادر هم دوباره تنها شده بود و باید کارهای سخت خانه را دوباره خودش به تنهایی انجام می داد.

در بین راه پدر صدای خنده ی برفی را شنید و با خود گفت: این صدای برفی است.

سپس با سرعت به طرف صدا رفت. در میان گندم زار، برکه ی زیبایی بود که برفی با دوستانش در آن جا مشغول شنا بودند.

پدر با دیدن برفی با خوشحالی زیر لب گفت: خدایا شکرت که توانستم قبل از رفتن پسرم را ببینم.

برفی به همراه دوستانش با قایق های کاغذی که درست کرده بودند، مشغول بازی بودند و با همدیگر مسابقه می دادند.

برفی آن قدر سرگرم بازی بود که اصلا متوجه پدرش نشد.

پدر، برفی را صدا زد و گفت: برفی، پسرم!

برفی با دیدن پدرش به سرعت از برکه بیرون آمد. پدر، برفی را محکم در آغوش کشید و گفت: پسرم! صبح به این زودی این جا چکار می کنی؟ چرا بدون اجازه از خانه بیرون می روی؟ نمی دانی مادرت چقدر نگران می شود؟

برفی که خیلی شرمنده شده بود، گفت: ببخشید پدر، نمی خواستم بیدارتان کنم. ما صبح زود به این جا می آییم، چون موقع طلوع خورشید آب برکه رنگارنگ می شود و خیلی قشنگ است. می خواستم قبل از رفتنتان برگردم. اما مشغول بازی شدم و…… فراموش کردم.

پدر گفت: زود به خانه برگرد و دیگر بدون اجازه از خانه بیرون نیا. روزهایی که من خانه نیستم، تو مرد خانه هستی و باید مراقب مادر و خواهرهایت باشی.

سپس پدر خم شد و چکمه هایش را در آب شست و گِلهایش را تمیز کرد.

برفی با دیدن چکمه های پدر زیر لب گفت: ای وای فراموش کردم چکمه های پدر را تمیز کنم.

پدر از برفی و دوستانش خداحافظی کرد و به برفی گفت: این بار که برگشتم با خواهرهایت به این برکه ی زیبا می آییم و همه با هم آب تنی و قایق بازی می کنیم.

برفی چیزی برای گفتن نداشت. اشک در چشمانش جمع شد. حس می کرد که پدرش را خیلی دوست دارد و دلش برای او خیلی تنگ می شود.

برفی به سرعت به طرف پدرش دوید و جلوی پای او نشست و بدون آن که حرفی بزند، پاهای پدرش را محکم بغل کرد.

پدر دستی بر سر برفی کشید و گفت: حالا دیگر مطمئنم که پسرم یک مرد شده است. این بار با خیال آسوده به معدن بر می گردم.

پایان

داستان چکمه های گِلی، با زبانی ساده به کودکان حس مسئولیت پذیری در مقابل پدر و مادر را آموزش می دهد. خوشبختانه در این داستان نیز برفی متوجه اشتباهاتش شد و یاد گرفت که باید به حرف پدر و مادرش گوش بدهد و به آن ها احترام بگذارد.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *