داستان خدا به همراهت خرسی

داستان کودک خدا به همراهت خرسی (تصویری)

داستان کودک خدا به همراهت خرسی اثر شراره شیرودی را از کتاب صوتی برای فرزند عزیزتان بخوانید تا از شنیدن آن لذت ببرد و با مفاهیم همچون شادی و خوشحالی آشنا شود.

کتاب داستان خدا به همراهت خرسی اثری از خانم شراره شیرودی می باشد که در ۱۲ صفحه چاپ شده است. عکاسی و تصویرسازی این داستان را نیز خانم شیرودی انجام داده اند. موضوع این کتاب داستان کودک، درمورد داستان های حیوانات است.

داستان خدا به همراهت خرسی، داستانی بسیار آموزنده برای کودکان و نوجوانان می باشد. این داستان نتیجه و پیامد امید و دعای پدر و مادرها را به کودکان نشان می دهد. داستان خدا به همراهت خرسی درمورد خرسی است که در جنگل در میان راه گم می شود، اما با دعای مادرش به طور معجزه آسایی نجات پیدا می کند.

همچنین بخوانید: داستان ماهی سیاده کوچولو اثر صمد بهرنگی + تصاویر

متن داستان خدا به همراهت خرسی

خرس کوچک قصه ما به همراه پدر و مادرش در کلبه ای زیبا در میان جنگل کاج زندگی می کرد.

خرس دوستی به اسم خرگوش کوچولو داشت که خانه خرگوش کوچولو در آن طرف جنگل بود.

خرگوش کوچولو هر روز برای اینکه با خرسی بازی کند به آن جا می آمد.

داستان خدا به همراهت خرسی

خرسی و خرگوش کوچولو عاشق بازی تیله بودند. آن ها گودال کوچکی را کنده بودند و می بایست با یک تلنگر تیله های رنگارنگ خود را در داخل آن گودال غل می دادند.

وقتی خرسی در بازی برنده می شد، فریاد می زد و می گفت: دیدی خرگوش، من برنده شدم. و وقتی که بازنده می شد می گفت: مهم نیست دفعه دیگر حتما برنده می شوم.

آن روزهای خوب و خوش یکی یکی می گذشتند تا اینکه زمستان سرد برف و بوران از راه رسید.

با رسیدن فصل زمستان، خرگوش کوچولو به ناچار از خرسی خداحافظی کرد و به کلبه اش آن طرف جنگل رفت.

برای خرگوش کوچولو خیلی سخت بود تا در هوای سخت به خانه خرسی برود.

از آن روز به بعد خرسی تنها شد و دیگر کسی نبود که با او بازی کند. تنهایی بازی کردن هیچ لذتی نداشت. خرسی به جای بازی با اسباب بازی هایش، هر روز ساعت ها در پشت پنجره می ایستاد و در حالی که به دانه های برف خیره می شد، به خاطرات گذشته اش و به بازی هایش با خرگوش کوچولو فکر می کرد.

پدر و مادر خرسی از این وضعیت پسرشان خیلی نگران شده بودند.

پدر می گفت: پسرم ناراحت نباش تا چشم بر هم بزنی فصل زمستان تمام می شود و تو می توانی دوباره دوستت را ببینی و با او بازی کنی.

مادر می گفت: پسرم! خانه خرگوش خیلی از خانه ما دور است. برای رفتن به خانه خرگوش کوچولو باید صبر کنی تا فصل زمستان تمام شود. در این برف و بوران و هوای سرد نمی توان به خانه خرگوش کوچولو رفت.

اما خرسی از این همه انتظار کشیدن خسته شده بود و دیگر دوست نداشت با اسباب بازی هایش بازی کند.

داستان خدا به همراهت خرسی

یک روز پدر و مادر خرسی تصمیم گرفتند که خرسی را به خانه پدربزرگ و مادربزرگش که همسایه آن ها بود بفرستند، تا خرسی با دیدن آن ها دوری دوست خود را فراموش کند.

فردای آن روز مادر به هنگام خداحافظی، یک سبد به خرسی داد و گفت: عزیزم، این نان و مربا را به مادربزرگ بده و سلام من را به آن ها برسان.

سپس خرسی را بوسید و گفت: خدا به همراهت پسرم.

خرسی با تعجب گفت: مگر خدا همیشه همراه ما نیست؟

مادر خندید و گفت: پسرم! این یک دعا است. من تو را به خداوند می سپارم تا او خود مراقب تو باشد.

خرسی به طرف خانه پدربزرگ و مادربزرگ به راه افتاد. ناگهان برف سنگینی در میان راه شروع به باریدن گرفت.

داستان خدا به همراهت خرسی

خرسی به ناچار زیر یک درخت نشست. کم کم هوا تاریک می شد.

خرسی خیلی ترسیده بود. بدن او سرد و پلک هایش سنگین شده بود. اگر از جایش بلند نمی شد و به خواب می رفت، حتما در آنجا یخ می زد.

خرسی در حالی که گریه می کرد، به یاد حرف مادرش افتاد. سپس دستانش را رو به آسمان بلند کرد و گفت: ای خدای مهربان! می دانم که مراقبم هستی، پس خودت کمکم کن.

در همان لحظه گویی که معجزه ای رخ داد. خرسی احساس کرد که دیگر سردش نیست. از جایش بلند شد و بدون آن که بداند کجاست، در جنگل تاریک به راه افتاد.

خرسی با آن که گم شده بود اما امیدش را از دست نداده بود.

او همانطور که گریه می کرد، از خداوند کمک می خواست تا بتواند راهش را پیدا کند.

خرسی بدون آن که خودش بداند به طرف خانه خرگوش کوچولو می رفت.

خرگوش کوچولو بی خبر از همه جا، کنار بخاری نشسته بود و در حالی که چای می نوشید، ناگهان از میان صدای باد صدای گریه ای را شنید.

خرگوش کوچولو از خانه بیرون رفت تا ببیند که آن صدای کیست.

خرگوش کوچولو با دیدن خرسی تعجب کرد و با خود گفت: این خرسی دوست من است؟ نکند من خواب می بینم. این موقع شب در وسط جنگل، در این برف و یخبندان، خرسی اینجا چه کار می کند؟!

خرگوش کوچولو دوستش خرسی را صدا زد.

خرسی سرش را بلند کرد و چشمش به خرگوش کوچولو افتاد. خرسی و خرگوش کوچولو چند لحظه به همدیگر خیره شدند و سپس با ناباوری به طرف هم دویدند و همدیگر را در آغوش گرفتند.

خرگوش کوچولو گفت: خرسی دوست من! این وقت شب در این سرما و برف این جا چکار می کنی؟! بیا زود به داخل کلبه برویم. هوا خیلی سرد است.

خرسی از شدت گریه نمی توانست حرفی بزند.

خرگوش کوچولو دست خرسی را گرفت و به داخل کلبه برد.

خرگوش کوچولو و خرسی وارد کلبه شدند. خرگوش مقداری هیزم در داخل بخاری انداخت و یک لیوان چای داغ نیز به خرسی داد.

خرسی کنار بخاری نشست و بعد از نوشیدن چای کم کم حالش خوب شد. سپس تمام ماجرا را برای خرگوش کوچولو تعریف کرد.

خرگوش کوچولو گفت: د.وست من اصلا ناراحت نباش. من راه خانه شما را خیلی خوب می دانم. به محض این که هوا خوب شود، با همدیگر به طرف خانه تان راه می افتیم.

خرسی بعد از شنیدن حرف های خرگوش کوچولو خیلی خوشحال شد و نفس راحتی کشید.

در آن شب آن دو دوست دوباره مثل گذشته ساعت ها تیله بازی کردند و بعد از خوردن نان و مربایی که مادر خرسی در سبد گذاشته بود، هر یک در رختخوابی گرم به خوابی عمیق فرو رفتند.

خوشبختانه فردای آن روز هوا صاف شد و خرسی و خرگوش کوچولو توانستند به طرف خانه به راه بیفتند.

آن دو رفتند و رفتند تا این که بالاخره به خانه خرسی رسیدند.

پدر، مادر، پدربزرگ و مادربزرگ خرسی که تمام شب را در جنگل به دنبال خرسی گشته بودند، با دیدن او با خوشحالی به طرفش دویدند و او را در آغوش گرفتند.

خرسی تمام ماجرا را برای آن ها تعریف کرد و گفت: اگر خرگوش نبود، هیچ وقت نمی توانستم خانه را پیدا کنم. او به من خیلی کمک کرد.

پدر و مادر خرسی از خرگوش کوچولو تشکر کردند و گفتند: از این به بعد هر وقت هوا صاف باشد، خرسی را پیش تو می آوریم تا با هم بازی کنید.

سپس همگی به خانه رفتند تا این لطف پروردگار را همراه با خرگوش کوچولو جشن بگیرند.

پایان

داستان خدا به همراهت خرسی، مفاهیمی چون دوستی، شادی، کمک، تاثیر دعای پدر و مادر در نجات از خطرات و… را بسیار ساده به کودکان و نوجوانان آموزش می دهد و به آنان یاد می دهد که بدون کمک و دوستی، همه ما تنها خواهیم ماند.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *