داستان لباس محلی سامری

دانلود رایگان کتاب کودک لباس محلی سامِر- گِری اسمیت

داستان جذاب و خواندنی لباس محلی سامِری اثر گِری اسمیت را هم اکنون از کتاب صوتی برای برای فرزند عزیزتان بخوانید تا از شنیدن آن لذت ببرد.

داستان لباس محلی سامِر توسط آقای گِری اسمیت به رشته تحریر درآمده است. این کتاب داستان جزو داستان های کودکان و نوجوانان قرار دارد و در ۷ صفحه نوشته شده است. کتاب، داستان مردمی را بیان می کند که به کشور و سنت های خود پایبند هستند.

کتاب لباس محلی سامر، داستان زندگی یک پسر بچه به نام سامر است که در یک خانواده فقیر به همراه مادربزرگ و مادرش زندگی می کنند. مادر سامر به دلیل مسائل مالی مجبور می شود که به شهر دیگری برود و به دنبال کار بگردد.

قصه شب کودک پیشنهادی ما به شما: داستان کودک خدا به همراهت خرسی (تصویری)

متن کتاب کودک لباس محلی سامر

غروب یک روز با آغاز تیرگی هوا، گروهی از مردم روستای کوچکی در کشور ” غنا ” به نام  “آسانته ” در اطراف آتش بزرگی گرد هم آمدند.

 چند دقیقه بعد، پیرزن موقری وارد شد و در میان جمع نشست.

سکوت کاملی همه جا را فرا گرفته بود، چون پیرزن لباس محلی مخصوصی که از جنس جاجیم قرمز و سبز بود و کِنته نامیده می شد، بر دوش انداخته بود.

داستان لباس محلی سامری

پیرزن همیشه از پوشیدن کِنته به خود می بالید؛ لذا اینک آن را کاملا به دور خودش پیچیده بود.

پیرزن تصور می کرد که کِنته قدرت عجیبی دارد؛ آن چنان که او را در نظر مردم از یک پیرزن حراف، به سان قصه گویی دوست داشتنی و محبوب تجسم می بخشد.

هر زمانی که او به بازگویی داستان هایی از قهرمانی ها و شجاعت های افسانه ای مردم آسانته لب می گشود، تمام افراد حاضر سکوت اختیار می نمودند و با دقت به سخنانش گوش فرا می دادند.

در آن شب خاص که به نظر می رسید حتی جانوران نیز کاملا ساکت و بی حرکت بودند.

این واقعه در حدود چهارصد سال پیش رخ داده است. آن زمان که تاجران برده به این روستا می آمدند و یکی یکی مردم آسانته را به دام انداخته و سپس آن ها را به درون کشتی های حمل برده می کشاندند.

آن گاه آن ها بادبان ها را برمی افراشتند و سفر دریایی خویش را برای گذشتن از اقیانوس پهناور اطلس و رساندن برده ها جهت فروش به امریکا اغاز می نمودند.

این چنین بود که:

زبان و فرهنگ آن ها دچار زوال می شد.

علایق و رسوم آن ها نابود می گردید.

اسامی اصلی آن ها نادیده انگاشته می شد و جادوی کِنته را از آنان می زدودند.

در شهر کوچکی در ایالت تگزاس امریکا، دلتنگی و افسردگی حاصل از حضور ابرهای تیره بر فراز مزرعه کوچک “اسمیت” گسترش یافته بود.

مزرعه اسمیت با مساحت ۲/۵ هکتار در فاصله بین دو درخت نارون کهنسال بزرگ قرار داشت.

ادامه کتاب کودک لباس محلی سامر

آن روز بسیار غم انگیز بود. مادر خانواده اسمیت با تانی و ملایمت به تا کردن لباس راه راه خاکستری اش درون چمدان مشغول بود.

سپس او به تا کردن لباس آبی مخصوص کلیسا اقدام نمود و در آخر بلوز آبی رنگش را تا کرد.

مادر فقط یک دست لباس برای کار کردن و یک دست لباس برای اوقات خاص و یا حضور در کلیسا داشت.

در آن زمان خانواده ها اوقات سختی را می گذراندند، چون اواخر جنگ های داخلی امریکا بود و آن ها هیچ پولی در بساط نداشتند.

سامر پرسید: مادر، چرا باید این جا را این گونه ترک نمایی؟ چرا همراه من، مادربزرگ و جسیکا همین جا نمی مانی.

مادر گفت: فرصت های شغلی زیادی در شهر وجود دارند، زیرا به خاطر وقوع جنگ هنوز هم بسیاری از مردان از خانه هایشان دور مانده اند و این موضوع به این معنی است که کارهای بیشتری را به زنان محول می کنند. بنابراین ممکن است بتوانم کار مناسبی را در راه آهن و یا در کارخانه فولاد پیدا کنم.

سامر گفت: گاهی اوقات از فقیر بودن خودمان متنفر می شوم. چرا ما مجبوریم این چنین فقیر باشیم؟

مادر گفت: نگران نباش. همه چیز درست می شود. ما باید به خداوند قادر متعال ایمان داشته باشیم و بدانیم که او هر چیزی را که احتیاج داشته باشیم، به موقع برایمان فراهم می سازد.

همچنان که مادر چمدانش را می بست و آخرین زیب آن را محکم کشید، اشک ها به آرامی از گونه های سامر روان می گردیدند و بر کف چوبی و غبار گرفته اتاق فرود می آمدند.

سامر گفت: مادر، من برای شما دلتنگ می شوم. فکر می کنید که چه زمانی قادر به بازگشت به خانه باشید؟

مادر گفت: هر زمان که آن قدر پول به دست بیاورم تا بتوانیم سراسر سال را به خوبی بگذرانیم، آن گاه به خانه برمی گردم. پس تا آن موقع باید سعی کنی که در کارهای خانه به مادربزرگ و جسیکا کمک کنی. من هم سعی می کنم که مرتب برایتان نامه و پول بفرستم.

سامر زمانی که مادرش به آرامی سوار کامیون کهنه آقای جکسون شد و دستی برایش به رسم خداحافظی تکان داد، به شدت احساس تنهایی و دلتنگی کرد.

در پشت کامیون علاوه بر مادر سامر تعداد دیگری از افراد منطقه بودند که برای جستجوی کار و کسب درآمد کافی به شهر می رفتند.

جسیکا به سامر گفت: برو بازی کن اما از اطراف خانه دور نشو.

جسیکا سعی کرد که اندکی به سامر امیدواری و دلخوشی بدهد و بدین گونه او را از فکر رفتن مادر رهایی بخشد. اما سامر به هیچ وجه حوصله بازی کردن نداشت.

سامر شب اول را کنار پنجره نشست و فقط به مادرش و زمانی که او مجددا به خانه بر خواهد گشت، فکر کرد.

سامر تمام آن شب را در کنار پنجره ماند و به ستاره های آسمان خیره شد. او سعی کرد که آن ها را یکی یکی بشمارد. او حتی زمانی هم که خوابش برد، همان جا بر درگاه پنجره تکیه داده بود.

هفته ها طی شدند و جسیکا و سامر اوقات خود را به کار کردن و بازی در اطراف خانه گذراندند.

یک روز صبح، سامر از صدای قدم هایی که به رختخوابش نزدیک و نزدیک تر می شدند، بیدار شد.

مادربزرگ گفت: دختر کوچولو، بلند شو تا به شکار برویم.

مادربزرگِ سامر، همیشه او را دختر کوچولو صدا می زد.

مادربزرگ ادامه داد: شاید بتوانیم پرنده و یا جانور دیگری را شکار کنیم تا اگر مادرت به خانه برگشت بتوانیم برایش غذایی درست کنیم.

سامر مقداری برنج و لوبیای قرمز خورد، زیرا در آن زمان گوشت به شدت کمیاب شده بود.

غالبا مادر سامر در صبحگاهان برای شکار می رفت و سامر اوقات خوشی را با مادربرزگ می گذراند تا موقعی که جانواران شکار شده ی مادر را ببیند.

در حدود یک ساعت بعد، مادربزرگ یک سگ آبی را در تیررس تفنگ مشاهده کرد و پس از نشانه گیری بلافاصله آتش کرد.

بعد از شکار سگ آبی، سامر توانست فریاد گرازهای وحشی گرسنه را از فواصل نسبتا دور بشنود که در جستجوی غذا بودند.

مادربزرگ فریاد زد: دختر کوچولو بیا برویم. باید سریع تر از این منطقه دور شویم.

بعد از مدتی سامر پرسید: مادربزرگ، فکر می کنی که چه موقع به خانه می رسیم؟

مادربزرگ پاسخ داد: به زودی. اما دقیقا نمی دانم.

او سپس ادامه داد: سامر، تو با انجام بسیاری از کارهای خانه و مزرعه حقیقتا به من کمک می کنی و باعث دلگرمی ام هستی.

در آن شب سامر صداهایی از سرفه های خشک و شدید مادربزرگ را شنید که در اتاق خوابش آرمیده بود.

سامر ابتدا فکر کرد که موضوع چندان جدی و مهمی نیست، تا اینکه صبح روز بعد مادربزرگ به موقع از رختخواب بلند نشد.

مادربزرگ با اینکه دو عدد لحاف را به خودش پیچیده بود، همچنان از تب به خود می لرزید.

مادربزرگ گفت: دختر کوچولو، من مریض شدم. بنابراین برو و خانم تونی را که در پایین جاده زندگی می کند را با خودت به این جا بیاور.

خانم تونی زنی میانسال بود که امور پزشکی مردم منطقه را انجام می داد.

سامر به سرعت لباس هایش را پوشید و در هوای خنک صبحگاهی از خانه بیرون رفت و دوان دوان روانه خانه خانم تونی شد.

در حدود ۳ کیلومتر تا خانه خانم تونی فاصله بود ولی سامر از راهی میانبر خبر داشت که او در هنگام بازی با سایر بچه ها یافته بود.

به محض این که سامر به درب خانه نواخت، خانم تونی مشغول پختن برنج و لوبیا قرمز روزانه اش بود.

سامر فریاد زد: خانم تونی، خانم تونی، مادربزرگم سخت مریض شده است و به کمک شما نیاز دارد.

خانم تونی به سمت درب خانه دوید تا از موضوع باخبر شود. سپس دقایقی بعد آن دو با قدم هایی سریع و شتاب زده به سمت خانه سامر حرکت کردند.

سامر فریاد زد: نه، نه خانم تونی، از آن راه نباید برویم. من یک راه میانبر می شناسم که زودتر می رسیم.

خانم تونی گفت: سامر، ما به موقع می رسیم و با جرعه ای از جوشانده های گیاهان طبی و سایر داروها می توانیم مادربزرگت را شفا دهیم.

چندین هفته به همین منوال گذشت و سامر در خانه عهده دار بسیاری از کارها شده بود تا وقتی که حال مادربزرگ بهتر شود. او غذای روزانه را می پخت، چوب ها را برای اجاق قطعه قطعه می کرد و به دام های خانواده رسیدگی می کرد.

یک روز صبح زمانی که سامر به مرغ ها غذا می داد، مشاهده کرد که پستچی به خانه آن ها نزدیک می شود.

پستچی با دیدن سامر گفت: من یک نامه برای شما دارم که از طرف مادرت از شهر آمده است.

پس از این که مادربزرگ نامه را خواند، آن گاه او یک عدد اسکناس تازه و تا نخورده ۱۰ دلاری از داخل پاکت بیرون کشید.

مادربزرگ گفت: مادرت در یک کارخانه فولاد به عنوان امور خانه داری کار می کند و اکنون برایت بسیار دلتنگ است. او قصد دارد که برای عید کریسمس به خانه بیاید و ما اگر چه پول کافی نداریم، اما فکر می کنم بتوانیم چیز مناسبی را به عنوان هدیه کریسمس برای مادرت فراهم کنیم.

سرانجام شب عید کریسمس فرا رسید و سامر منتظر آمدن مادرش به خانه شد.

داستان لباس محلی سامری

آن ها داخل خانه را با روبان های قرمز و سبز به خوبی آراستند و سامر بی صبرانه در کنار اجاق منتظر مادر نشست.

ساعت حدودا ۲ صبح بود که سرانجام صدای توقف گوش خراش کامیون کهنه آقای جکسون به گوش رسید.

لحظاتی بعد درب منزل به آرامی و بی صدا باز شد و سامر به سمت مادرش دوید و او را در آغوش گرفت و بارها بوسید.

صبح فرا رسید و همگی در اطراف میز غذاخوری در آشپزخانه نشسته بودند.

سامر گفت: مامان، من خیلی متاسفم که نتوانستم هدیه کریسمس مناسبی را برایت تهیه کنم، ولی به تنهایی یک کارت کریسمس قشنگ برایتان درست کرده ام.

مادر کارت کریسمس را در دست گرفت و چنین خواند:

کریسمس مبارک، دوستت دارم.

“سامر”

آن گاه مادر گفت: شما حالا بهترین هدیه کریسمس را به من داده اید.

غروب همان روز، همگی در اطراف اجاق خانه نشسته بودند تا اینکه مادربزرگ در حالی که کِنته قرمز و سبزی را که از مادربزرگ خودش به ارث برده بود و اینک بر شانه داشت، وارد شد.

مادربزرگ به مادر سامر توضیح داد که چگونه دختر کوچولو در زمانی که مریض بوده، از او مراقبت کرده است و همچنین در مدتی که مادرش از خانه به شهر رفته بود، در امور خانه به سایرین کمک می کرد.

مادربزرگ سپس برایشان داستانی قدیمی از مردمان آسانته یعنی نیاکان آن ها تعریف کرد.

در پایان مادربزرگ به مادر گفت: یک روز این کنته از آن شما خواهد شد و شما خواهید توانست یادگارها و سنت های مردمان آسانته را در قالب داستان گویی برای فرزندانتان زنده نگه دارید.

سامر تبسمی کرد و چشمانش از شادمانی درخشید.

او بسیار خوشحال بود که اینک در کنار مادر و سایر افراد خانواده اش با امید به آینده ای بهتر زندگی می کند.

پایان

داستان لباس محلی سامر، سرگذشت و زندگی نامه یک کودک را که به خانواده و کشورش متعهد می باشد را بیان کرد. کودکان و نوجوانان با مطالعه این نوع از داستان ها متوجه ارزش زیاد فرهنگ و سنت های کشور خود می شوند و درصدد حفظ و انتقال آن به نسل های آینده خواهند بود.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *