کتاب کودک شنل قرمزی

کتاب کودک شنل قرمزی

معرفی کتاب کودک شنل قرمزی

کتاب کودک شنل قرمزی اثر شارل پرو، از مجموعه قصه های جذاب و خاطره انگیز قدیمی است؛ که می تواند برای کودکان امروزی نیز جذاب و دوست داشتنی باشد.

نسخه ی ابتدایی کتاب کودک شنل قرمزی توسط نویسنده ی فرانسوی، شارل پرو در قرن هفدهم نوشته شده است. باز نویسی کتاب کودک شنل قرمزی بعد ها توسط برادران گریم، صورت گرفت.
کتاب کودک شنل قرمزی، قصه ی دخترکی است؛ که گرگ می خواهد با گول زدنش، او و مادربزرگش را بخورد. این قصه با خورده شدن شنل قرمزی و مادربزرگش به پایان می رسد؛ که درس عبرتی برای افراد ساده دل باشد.

اما این قصه، در ویرایش برادران گریم، پایان متفاوتی دارد. که در آن شنل قرمزی و مادربزرگش، توسط مرد هیزم شکن از دست گرگ نجات پیدا می کنند.

کتاب صوتی، به شما پیشنهاد می کند کتاب کودک شنل قرمزی را حتما تا پایان، برای کودکانتان بخوانید.

داستان کامل کتاب کودک شنل قرمزی

روزی روزگاری، در دنیای بزرگ و رویایی قصه ها، در دهکده ای کوچک، دخترکی دوست داشتنی که در قلب همه ی مردم جا داشت؛ و مادر بزرگش که علاقه ی زیادی به بچه ها داشت، به دخترک در روز تولدش یک شنل قرمز، پررنگ با کلاهی قشنگ هدیه کرد.

از آن جا که دخترک از شنل خیلی خوشش آمده بود؛ با دیدن آن، از خوشحالی فریاد زد: “به به! خیلی ممنون مادربزرگ! “

از آن روز به بعد، دخترک با بیرون رفتن از خانه شنل را می پوشید، که نگاه مردم را بیشتر جذب خود می کرد؛ و مردم هم به او می گفتند که چقدر با پوشیدن این شنل قشنگ شده است.

به همین خاطر دخترک، همیشه شنل را در بیرون از خانه می پوشید؛ که این باعث شد مردم از آن پس او را شنل قرمزی صدا کنند.

یک روز که مادربزرگ شنل قرمزی سرما خورده بود؛ مادرش به او گفت که برای مادربزرگ، چند تا کلوچه و یک شیشه آب پرتغال ببرد. بعد هم سفارش کرد: “از جاده دور نشو، در راه بازیگوشی نکن و با غریبه ها حرف نزن.”

شنل قرمزی

شنل قرمزی یک چشم گفت و با خوشحالی از خانه بیرون دوید.

یک گرگ بد ریخت، زمانی که او تازه پا به جنگل گذاشته بود؛ به طرفش آمد و گفت: “کجا با این عجله؟”

شنل قرمزی

شنل قرمزی خندید و گفت: “پیش مادربزرگ؛ آخر او مریض شده است.”

این را که گفت به راه خود ادامه داد. اما گرگ بلافاصله پشت سر دخترک، برای خوردنش دهان گشادش را باز کرد، که یک دفعه صدای فریاد “ایست!” بلند شد. این صدای هیزم شکن بود که تبرش را بالای سر نگه داشته بود و کمی آن طرف تر ایستاده بود. گرگ با شنیدن صدای فریاد هیزم شکن، ترسید و به سرعت آن جا را ترک کرد.

 

کتاب صوتی کودک پیشنهادی ما، مناسب شب برای کودک دوست داشتنی شما: مامان مهربون من کجایی؟

 

شنل قرمزی که متوجه این اتفاقات نشده بود، همچنان به راه خود ادامه می داد.

شنل قرمزی با رسیدن به دشتی پر گل و قشنگ، با خود گفت: بهتر است یک دسته از این گل ها را برای مادر بزرگ بچینم؛ قطعا مادربزرگ با دیدن آن ها خوشحال خواهد شد.

گرگ ناقلا که از تصمیم شنل قرمزی با خبر شد، با خودش گفت: قبل از رسیدن دخترک به کلبه، باید زود تر خودم را به کلبه برسانم و مادربزرگش را به چنگ بیاورم! از این راه می توانم شنل قرمزی و مادربزرگش را بخورم.

گرگ به سرعت، تا شنل قرمزی مشغول چیدن گل بود خود را به خانه مادر بزرگ رساند.

گرگ در کلبه را زد.

-تق تق

و با صدایی مثل صدای دختر بچه ها، گفت: “مادربزرگ، منم شنل قرمزی”.

مادربزرگ که فکر می کرد شنل قرمزی پشت در است؛ در را باز کرد. اما به جای شنل قرمزی با چهره ی گرگ روبه رو شد، که با چشم های تیز و براقش، به مادر بزرگ نگاه می کرد.

شنل قرمزی

گرگ معطل نکرد و گفت: اوممممممم، تو را درسته قورت می دهم.

بعد مادربزرگ را یک لقمه کرد و قورت داد.

مادربزرگ را که خورد؛ یکی از لباس های مادربزرگ را پوشید و خود را در تخت خواب مادربزرگ جا کرد و منتطر آمدن شنل قرمزی شد.

شنل قرمزی

کمی بعد، صدای خوش آهنگ تق تق در، به گوش گرگ رسید.

گرگ با صدای مجذوب کننده اش، که همه را با آن گول می زد گفت: “بیا تو”.

شنل قرمزی وارد کلبه شد و حال مادربزرگ را پرسید: “مادربزرگ چطورید؟ حالتان بهتر شده؟”

گرگ این بار با صدای عجیب و کلفتش گفت: “آه، بلاخره اومدی دخترم؟ منتظرت بودم.”

شنل قرمزی گفت: “وای! صدایتان بد جور خراب شده است مادربزرگ.”

گرگ در جواب گفت: “گلو درد دارم عزیزم.”

شنل قرمزی گفت: عیبی ندارد، در عوض برایتان گل چیده ام و مامان کلوچه و آب پرتغال داده برایتان بیاورم.

گرگ گفت: “شنل قرمزی مهربانم، جلو تر بیا صورتت را ببینم.”

شنل قرمزی با نزدیک شدن به تخت خواب، لباس خواب مادربزرگ را دید.

بعد فریاد کشید: “وای! چه گوش های بزرگی دارید مادربزرگ، چه چشم های بزرگی دارید!”

-چه بهتر عزیزم، با آنها صدای تو را بهتر می شنوم و صورت زیبای تو را بهتر تماشا می کنم.

-وای چه دهان بزرگی دارید مادر بزرگ!

یک دفعه گرگ از تخت خواب مثل فنر بیرون پرید.

و گفت: “چه بهتر، می توانم با آن بهتر تورا بخورم”

صدای فریاد شنل قرمزی خواست بلند شود، که دیگران را خبر کند؛

گرگ او را یک لقمه کرد و قورت داد.

-اوممممم، خیلی خوب بود، شکمم پر شد. حالا دیگه وقت خوابیدنه.

گرگ روی تخت به پشت دراز کشید و شروع کرد به خُر و پف کردن.

جنگل از صدای خُر خُر گرگ پر شده بود؛ که مرد هیزم شکن صدای او را شنید و گفت: “این صدا از کلبه می آید.”

مرد هیزم شکن به کلبه نزدیک شد، و با احتیاط در را باز کرد.

او گرگ را در حالی که شکمش باد کرده بود، روی تخت خواب، دید.

که متوجه ناله های ضعیفی از شکم گرگ شد.

-کمک! کمک! ما را نجات دهید.

این صدای مادربزرگ و شنل قرمزی بود.

هیزم شکن فهمید که گرگ بد جنس، دو نفر را قورت داده است، که هنوز زنده اند.

مرد هیزم شکن، با یک قیچی خرچ و خرچ شکم گرگ را پاره کرد.

که یک دفعه شنل قرمزی و مادربزرگش از شکم گرگ بیرون پریدند.

که هر دوی آن ها از مرد هیزم شکن، تشکر کردند.

گرگ که هنوز خواب بود، مرد هیزم شکن گفت باید آن را ادب کنیم که دیگر چنین غلطی نکند.

همه با هم، از بیرون کلبه، مقداری سنگ را جمع کردند و شکم گرگ را از آن ها پر کردند.

بعد مادربزرگ شکم گرگ را با نخ وسوزن دوخت.

آن ها در گوشه ای بیرون از کلبه پشت بوته ها وسبزی ها، پنهان شدند.
تا ببینند گرگ بعد از بیدارشدن چیکار می کند.

گرگ کمی بعد بیدار شد و گفت: “به به، عجب خوابی بود!”

ولی یک دفعه متوجه سنگینی شکمش شد، که باعث می شد او به سختی حرکت کند.

از کلبه که بیرون رفت، احساس تشنگی او را به سمت چاه آب کشاند.
زمانی که خواست سطل را به پایین بفرستد؛ همین که خم شد، سنگینی شکمش او را به جای سطل، پایین فرستاد.

با غرق شدن گرگ، همه بسیار خوشحال شدند.

آنها با کلوچه ها و آب پرتغالی که شنل قرمزی از خانه آورده بود، جشن کوچکی به راه انداختند.

که خیلی به آن ها در این جشن خوش گذشت.

وقت برگشتن شنل قرمزی به خانه رسید.

مادر بزرگش سفارش کرد: شنل قرمزی، توی راه بازیگوشی نکن و یک راست به خانه برگرد.

فقط به حرف مرد هیزم شکن گوش کن و با غریبه ها حرف نزن.

شنل قرمزی یک چشم  گفت و با مرد هیزم شکن، شاد و سرحال به طرف خانه شان به راه افتاد.

 

کتاب صوتی پیشنهادی ما ویژه ی کودک دوست داشتنی شما: حسنی با یک دوچرخه

نتیجه گیری از قصه کودک شنل قرمزی

در کتاب کودک شنل قرمزی در طول تمام داستان، هدف نویسنده چیزی جز نشان دادن ساده دلی دخترک این قصه نبوده است. او خواسته است به شما بگوید، هیچوقت کارها و برنامه هایتان را برای دیگران باز گو نکنید و تا زمانی که بزرگ تر های خانواده، مثل مادربزرگ و مادرتان شما را راهنمایی می کنند و تاکید می کنند که حتما به حرف آن ها عمل کنید.
کاری غیر از گفته ها ی آن ها انجام ندهید. چرا که مشاهده کردید، دخترک قصه ی ما خلاف حرف های مادرش عمل کرد و به دردسرهای بزرگی افتاد. اگر مرد هیزم شکن او و مادربزرگش را نجات نمی داد، او دیگر هیچوقت نمی توانست به کنار خانواده اش برگردد. دخترک قصه ی ما علاوه بر این که خود را به دردسر انداخت، باعث شد که جان مادربزرگش هم به خطر بیفتد.
پس نتیجه می گیریم، با انجام یک کار اشتباه و گوش ندادن به حرف بزرگ تر ها علاوه بر اینکه خودتان را به خطر می اندازید، دیگران را نیز به خطر می اندازید.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *