مجموعه قصه های کودک شب یلدا

با خواندن مجموعه قصه های کتاب کودک شب یلدا برای فرزندان دلبندتان که علاقه ی زیادی به این شب طولانی و زیبا را دارند ، می توانید لحاظاتی شاد تر را برایشان به ارمغان بیاورند.

قبل از هر چیزی و قبل از خواندن مجموعه قصه های کودک شب یلدا بهتر است ، بدانید این شب بر چه اساسی است و با چه رسم و رسوماتی افراد این شب طولانی را جشن می گیرند.شب یلدا یا شب چله ، از قدیمی ترین جشن های مردم ایران می باشد که در این جشن مردم طولانی ترین شب سال را ، که در پی آن روزها در نیم کره ی شمالی بلند تر می شود را گرامی می دارند.

 این جشن در نقاط مختلف ایران ، با تفاوت هایی برگزار می شود. مثلا در اکثر مناطق انار و هندوانه ، میوه هایی هستند که به صورت ثابت در این شب طولانی استفاده می شود. اما مردم خراسان، از لبو و چغندر در این شب استفاده می کنند.به طور کلی در این شب سفره ای پهن می شود که سفره یلدا یا چله نام دارد.این سفره با انواع خشکبار ، هندوانه ، انار دون شده و… چیده می شود. مجموعه قصه های کتاب کودک شب یلدا را دنبال کنید ، تا بیشتر با آداب و رسوم طولانی ترین شب سال آشنا شوید.

برای رشد و پرورش خودتان و کودک دلبندتان دانلود کنید: کتاب های صوتی شنیدنی جذاب و آموزنده موجود در آرشیو کتاب صوتی

قصه اول از مجموعه قصه های کتاب کودک شب یلدا

شبی سرد بود ، جشنی در راه بود که پیرزنی بیرون از یک مغازه میوه فروشی ، مردمی را تماشا می کرد که در حال خرید میوه بودند و شاگرد میوه فروش به سرعت پاکت ها ی پر از میوه را برای مشتری توی ماشین میذاشت و پاداش می گرفت.

پیرزن حسرت می خورد وبا خود می گفت: “چی میشد که منم بتونم میوه بخرم؟”

او قدمی به مغازه نزدیک تر شد.

برای یادگیری و لذت بیشتر همچنین بخوانید: داستان ماهی سیاده کوچولو اثر صمد بهرنگی + تصاویر

جعبه ی چوبی بیرون مغازه که پر از میوه های گندیده بود ، نگاه پیرزن  را به سمت خود کشاند.

پیرزن با خود فکر کرد که میوه های سالم را از آن ها جدا می کند و با خود به خانه می برد.

او گفت اینطور هم بچه هایم خوشحال می شوند و هم اینکه اسراف نکرده ام.

با اینکار انگار دیگر سردش نبود و چشمش از خوشحالی برق می زد.

پیرزن به جعبه میوه نزدیک شد ، نشست ؛ همین که خواست دستش را جلو ببرد ، شاگرد میوه فروش گفت: “ننه دست نزن به این جعبه!پاشو برو دنبال کارت.”

برای کودک دلبندتان بخوانید : داستان زیبا و جذاب راپونزل و موهای جادویی

نگاه مشتریا برگشت سمت پیرزن.

پیرزن هیچی نگفت ، خجالت کشید و سریع بلند شد.

دوباره انگار سردش شده بود ، به راه افتاد تا از مغازه میوه فروشی دور شود.

چند قدمی از مغازه دور شده بود که خانمی او را صدا زد: مادر جان…مادر جان!

پیرزن در جایش ایستاد و نگاهش را به پشت سرش انداخت.

زنی مانتویی لبخند زنان پشت سر پیرزن ایستاده بود که چند پلاستیک میوه در دست داشت.

زن به پیرزن کفت: ” مادر جان اینها را برای شما گرفته ام.”

پیرزن گفت: “ممنون ننه ، من نیازمند نیستم.”

زن هم بدون معطلی گفت: “ولی من نیازمندم ، نیازمند به دعای خیر.”

اگه اینارو از دستم نگیری، دلم میشکنه.

جان بچه هات قبول کن.

زن دیگر منتظر جواب پیرزن نماند و فقط پلاستیک های میوه را به او داد و از آن جا دور شد.

پیرزن در جایش مانده بود و رفتن زن را نگاه می کرد و از چشمانش اشک جاری بود.

او زیر لب با صدایی لرزان زن را دعای خیر می کرد.

[قصه دوم از مجموعه قصه های کتاب کودک شب یلدا

پدر از بیرون آمد ، می گفت: “به به چه بوی خوشی.”

دستشان از پلاستیک های میوه ها و خوراکی های رنگارنگ پر بود.

مادرم آن طرف تر داشت خانه را تمیز می کرد.

به سمت پدرم دویدم و دو تا دوتا پلاستیک ها را از دستش گرفتم.

به پدرم گفتم ، این بوی خوش، بوی عودی است که مامان سوزونده است.

مادرم داشت تاقچه ها را تمیز می کرد.

او رو به پدرم خندید و گفت: “خدابیامرز خودش هم که نیست، خونه اش تمیزه.”

شب یلدا بود و از آن جا که پدرم معتقد بود در نبود مادربزرگ نباید چراغ خانه اش خاموش باشد.

این اولین شب یلدایی بود که مادربزرگ نبود و همه قرار بود دور هم جمع شویم.

پدرم کرسی را روبه راه کرد و من و مادرم کرسی را قبل از اینکه مهمان ها بیایند از خوراکی های رنگارنگ پر کردیم.

همه چیز مثل هرسال بود، ولی این شب یلدا ، شب یلدای سال های قبل نمی شد.

همه ی مهمان ها که می آمدند ، همین را می گفتند.

مادربزرگ را مثل هرچیزی که آن شب آماده کرده بودیم ، نمی توانستیم دوباره درکنار خودمان داشته باشیم.

در فکرم همش اینکه دیگر خبری از قصه نیست، می گذشت.

مطمئن بودم، حامد و سارا هم به این موضوع فکر می کردند.

می دیدم که سارا و حامد غرق در سکوت زیر کرسی به در و دیوار نگاه می کردند.

الان دیگر همه مشغول خوردن خوراکی های شب یلدا شده بودند و از خاطرات مادربزرگ می گفتند و می خندیدند.

دوست داشتم فقط حرف از مادربزرگ باشد.

از همه چیزهایی که خودش برای شب یلدا آماده می کرد.

از تخمه هایی که خودش بوداده می کرد و شیرینی هایی که خودش می پخت.

دلم برای لواشک ترش و شیرینش که مثل قصه هایش در دهانم آب می شد ، تنگ شده بود.

نگاهم به حامد افتاد که در تلاش بود تا با دندان هایش یک پسته ی در بسته را بخنداند.

از آن ور پچ پچ های نازنین و سارا را می دیدم.

اگر مادربزرگ در بینمان بود همه حواسمان و نگاهمان به صورت گرد و ماهش بود.

و دور هم نشسته بودیم.

تا از قصه های بسیار زیباش برایمان بگوید و ما هی بیشتر دلمان بخواهد.

به فکر فرو رفته بودم که مادرم مرا صدا زد و گفت: “کجایی علی؟”

یک کاسه انار که از قبل ریخته بود را جلویم گذاشت و دست مهربانش را روی سرم کشید و گفت: “مادربزرگت این همه ناراحتی و غصه خوردن تو را ببیند، حتماً ناراحت می شود.”

هندوانه ات را بخور و ناراحت نباش.

من هم لبخندی الکی به لبم نشاندم و گفتم: “نه ناراحت نیستم.”

این را که گفتم ، مادرم بدون معطلی تکه هایی از هندوانه را در دهانم گذاشت.

من هم که  خجالت می کشیدم آن را از دهانم بیرون بیاورم.

ناخودآگاه شروع کردم.

یکی بود ، یکی نبود.

مادربزرگی مهربان بود و چهارتا نوه اش.

مادربزرگی که نوه های قشنگش را بسیار دوست داشت و روزی فکر نمی کرد بتواند از آن ها دل بکند.

خودم که هیچ، همه از تعجب شاخ درآورده بودند.

ناگهان پسته ی زیر دندان حامد شکست و در آن سکوت صدایش پیچید.

من که قصه را شروع کردم.

هر کدام از مهمان ها از سمت خودشان ، قسمتی از آن را تعریف کردند.

آخر مادربزرگ می گفت: “شب چله بدون قصه شب یلدا نمی شود که.”

قصه که تمام شد.

من و حامد ، سارا و نازنین چهارتایی باهم گفتیم: “قصه ی ما به سر رسید ، کلاغه به خونه اش نرسید.”

نتیجه گیری از مجموعه قصه های کتاب کودک شب یلدا

در این بخش از مجموعه قصه های کتاب کودک شب یلدا می توانید علاوه بر نتیجه گیری ، انتقاد و پیشنهاد ، خاطرات جشن یلدای خانوادگی خود را به صورت خلاصه در بخش نظرات برای ما ارسال کنید.

به قید قرعه به یکی از خاطرات ارسال شده در بخش نظرات مجموعه قصه های کتاب کودک شب یلدا جایزه ای ارزشمند تعلق می گیرد.

ترویج فرهنگ کتاب خوانی

کتاب آن یار مهربان و دلسوز بهتر از هر دوست دیگری درس درست زندگی کردن و انسان بودن را به ما و فرزندانمان می آموزد. با خواندن قصه شب کودک و تعریف داستان های کودکانه برای فرزندانمان از همان دوران کودکی آنها را با فرهنگ کتاب خوانی آشنا کنیم و در ترویج و گسترش فرهنگ کتاب خوانی در ایزان عزیزمان قدمی برداریم. 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *