کتاب کودک بندانگشتی

کتاب کودک بندانگشتی (تصویری)

معرفی کتاب کودک بندانگشتی

کتاب کودک بندانگشتی اثر هانس کریستین که قصه ای بسیار جذاب و دوست داشتنی می باشد، می تواند ساعاتی را کودک دلبندتان را به دنیایی رویایی پرواز دهد.

کتاب کودک بندانگشتی از آن دسته از قصه های کودکانه ایست که دنیایی رنگارنگ و جذاب را به روی کودکانتان باز می کند.

در ادامه کتاب صوتی را با قصه ی کامل کتاب کودک بندانگشتی همراهی کنید.

داستان کامل کتاب کودک بندانگشتی

در روزگاران قدیم زنی که دلش یک بچه ی کوچک می خواست، در دهکده ای زندگی می کرد.

او نمی دانست برای داشتن چنین بچه ای باید چکار کند.

او تصمیم گرفت برای تحقق خواسته اش به سراغ پیرزن جادوگر برود.

زن به خانه جادوگر رفت و به او گفت: “من میخواهم یک بچه به اندازه ی بند انگشت داشته باشم، اما نمی دانم چکار کنم. برای داشتن چنین بچه ای می توانی به من کمک کنی؟”

پیرزن بدون معطلی یک دانه جو به زن داد و گفت: “اگر این را در یک گلدان بکاری، به زودی به خواسته ات خواهی رسید.”

زن که از شنیدن حرف جادوگر بسیار خوشحال شده بود، مقدار زیادی پول به جادوگر داد و خانه او را ترک کرد، تا دانه ی جو را بکارد.

زن به سرعت به خانه ی خود برگشت و دانه را در گلدانی کاشت.

دانه بعد از مدت کمی رشد کرد و سبز شد.

از میان برگ های رشد کرده، گلی بسیار زیبا بیرون آمد که گلبرگ هایی با رنگ های متفاوت داشت.

زن که از خوشحالی زیاد نمی دانست چکار کند، غنچه ی کوچک را بوس کرد و این شد که بلافاصله دخترکی بسیار زیبا از آن بیرون آمد.

زن با خوشحالی دخترک را بغل کرد و به خاطر کوچک بودنش، تصمیم گرفت او را بندانگشتی صدا کند.

زن، لحاف و تشک بند انگشتی را با جمع آوری تعدادی گل و برگ آماده کرد تا او به موقع خواب از آن ها استفاده کند.

بندانگشتی که بسیار شاد و سرحال بود، تمام روز را به بازی می گذراند و شب را خسته روی لحاف و تشکی که مادرش برایش آماده کرده بود، راحت می خوابید.

مادرش ظرفی پر از آب را برای او کنار پنجره گذاشته بود، که بندانگشتی با انداختن یک برگ در آب، روی آن سواری می کرد.

پیشنهاد می کنیم حتما این کتاب صوتی را برای کودک عزیزتان بخوانید: خرگوشک بلبله گوش

یک شب که بندانگشتی در خوابی شیرین فرو رفته بود، یک قورباغه که پیر و زشت بود، از پنجره ی اتاق بندانگشتی وارد خانه ی آن ها شد.

کتاب کودک بندانگشتی

قورباغه ی پیر وقتی که بندانگشتی زیبا را دید، تصمیم گرفت که او را ببرد تا با پسرش ازدواج کند.

محل زندگی قورباغه و پسرش، کنار یک مرداب بود.

که قورباغه بندانگشتی را به آن جا برد.

پسر قورباغه وقتی بندانگشتی را دید، از شدت خوشحالی نمی دانست چکار کند، که شروع کرد به آواز خواندن.

اما قورباغه گفت: “مگر نمی بینی که بندانگشتی خواب است، ممکن است با صدای تو بیدار شود و از دستمان فرار کند.”

سپس گفت: ” باید جای خوابی را برایش درست کنیم تا راحت بخوابد. بعد یک خانه برایتان بسازیم، که زمانی با بندانگشتی ازدواج کردی، با هم در آن جا زندگی کنید.”

قورباغه ی پیر، بندانگشتی را روی یک برگ گذاشت و به داخل مرداب فرستاد تا در آن جا استراحت کند.

بندانگشتی که در خواب شیرین خود  به سر می برد، بی خبر از همه جا بود؛ تا اینکه بیدار شد.

وقتی که بیدار شد، بسیار ترسید.

چرا که به جای لحاف و تشک ، خود را وسط مرداب و روی برگ گل می دید.

او از ترس شروع کرد به گریه کردن، چون که نمی توانست راهی را پیدا کند تا خود را به خشکی برساند.

قورباغه که تمام شب را مشغول ساختن خانه ی جدید برای پسرش شده بود، احتمال داد که بندانگشتی از خواب بیدار شده باشد.

او به همراه پسرش به سمت مرداب به راه افتادند.

آن ها حقیقت را به بندانگشتی گفتند.

و قورباغه پیر از او خواست که عروسش بشود.

آن ها حقیقت را که به بندانگشتی گفتند، به خانه برگشتند تا به ساخت خانه جدیدشان ادامه دهند.
همین که آن ها رفتند، بندانگشتی از شدت ناراحتی و فکر اینکه بخواهد زن این قورباغه زشت شود، شروع به گریه و زاری کرد.

ماهی های داخل مرداب که ناراحتی بندانگشتی را دیدند، تصمیم گرفتند به او کمک کنند.

به همین خاطر آن ها با تمام تلاششان، بندانگشتی را از مرداب دور کردند.

بندانگشتی همانطور که در آب روی یک برگ سواری می کرد، از زیبایی بسیارش، باعث حیرت تمامی پرندگان و حیواناتی که در آن مرداب زندگی می کردند، شده بود.

در حالی که آفتاب به درون مرداب می تابید و بندانگشتی از آن لذت می برد، یک پرانه نیز به دور اومی چرخید و از زیبایی بندانگشتی لذت می برد.

بندانگشتی هم که از پروانه خوشش آمده بود، فکر کرد با بستن یک نخ به پای پروانه، می تواند با سرعت بیشتری در آب حرکت کند.

از این رو او یک سر نخ را به پای پروانه و یک سر دیگر آن به برگی که روی آن سوار بود، بست.

و با سرعت زیاد در آب حرکت می کرد.

کتاب کودک بندانگشتی

در همین موقع بود که یک سوسک طلایی با پاهایش بندانگشتی را برداشت و او را بر روی یک درخت برد.

بندانگشتی این بار از دو چیز ناراحت شد.

اول اینکه سوسک او را به جای غریبی برده بود.

و اینکه پروانه به برگ وصل بود، و بندانگشتی هیچ کمکی نمی توانست به او بکند.

بالای درخت چندتا سوسک دختر بودند که به زیبایی بندانگشتی حسادت می کردند.

کتاب کودک بندانگشتی

آن ها آنقدر از زشت بودن بندانگشتی گفتند که سوسک طلایی او را از درخت پرت کرد پایین.

این شد که بندانگشتی، خود به تنهایی در جنگل تابستانش را گذراند.

در تمام این مدت، غذای بندانگشتی، عسل هایی بود که خودش جمع می کرد.

او پاییز را هم در جنگل گذراند، تا که زمستان از راه رسید.

در زمستان شرایط برای زندگی کردن بندانگشتی خیلی سخت شده بود.

او برای اینکه جای گرمی را پیدا کند، رفت و رفت تا به یک مزرعه ذرت رسید.

بندانگشتی در این مزرعه به خانه ی یک موش صحرایی برخورد.

موش صحرایی از بندانگشتی خوشش آمده بود، به همین خاطر حسابی از او پذیرایی کرد؛ او به بندانگشتی گفت اگر می خواهد تمام زمستان را در آن جا بماند، باید هر روز لانه اش را تمیز کند.

بندانگشتی هم قبول کرد این کار را انجام دهد.

یک روز که قرار بود برای موش صحرایی مهمان بیاید.

به بندانگشتی گفت، مهمان من یک موش کور بسیار ثروتمند است، اگر که با او ازدواج کنی به تمام خواسته هایت خواهی رسید.

تو فقط باید برای او آواز بخوانی و قصه بخوانی.

موش کور که به خانه آن ها آمد با شنیدن صدای بندانگشتی، عاشق او شد.

اما بندانگشتی اصلا دوست نداشت با او ازدواج کند.

اما برای اینکه موش صحرایی ناراحت نشود، مجبور شد در آن مزرعه بماند.

تابستان شد و بندانگشتی با ناراحتی تمام، آن را گذراند.

کتاب صوتی پیشنهادی ما برای کودک دلبندتان: چوب جادویی

آن ها زمان عروسی را پاییز مشخص کرده بودند.

پاییز شد و بندانگشتی با موش کور به اجبار ازدواج کرد.

موش کور که چند متر زیر زمین زندگی می کرد، دیگر به بندانگشتی اجازه نمی داد به بیرون از لانه برود.

بندانگشتی فقط بعضی اوقات می توانست به مدت کم بیرون از لانه را نگاه کند.

او تصمیم گرفت، یک بار از لانه بیرون برود، تا برای همیشه با همه چیز خداحافظی کند.

که ناگهان پرنده ای را دید که از اوضاع او با خبر بود.

کتاب کودک بندانگشتی

بندانگشتی توانست به کمک پرنده از آن جا دور شود.

پرنده بندانگشتی را از دریاها و جنگل ها گذراند تا اینکه به باغی پر از گل رسیدند.

او بندانگشتی را روی یک گل  گذاشت که مردی هم اندازه ی بنداگشتی روی آن بود.

او همانند بندانگشتی دو بال بر روی شانه اش داشت.

آن مرد پری گل ها بود که بسیار جذاب بود.

بندانگشتی که به او علاقه مند شده بود، علاقه اش را به او ابراز کرد.

آن دو با هم ازدواج کردند. و با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.

کتاب کودک بندانگشتی

نتیجه گیری از کتاب کودک بندانگشتی

کتاب کودک بندانگشتی نیز همانندکتاب های کودک دیگر، در پایان نیازمند یک نتیجه گیری کلی می باشد.

و از آن جا که کتاب کودک بندانگشتی، قصه ای بسیار زیبا و رویایی را شرح می دهد؛ بی شک مخاطب خود را به طرزی درگیر می کند که در انتها نیز به شرح و بیان نتیجه گیری از آن بپردازد.

از این رو بنابر قرار همیشگی، منتظر دریافت نظرات، انتقادات و نتیجه گیری به دست آمده از کتاب کودک بندانگشتی از سمت شما می باشیم.