کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها

کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها(قسمت اول)

معرفی کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها

کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها اثر صمد بهرنگی است، که او این قصه ی پر از تامل و تفکر را از زبان یکی از دانش آموزانش به نام اولدوز نوشته است.

کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها سرگذشت شخصیت اصلی آن اولدوز است، که دخترکی کم سن و سال می باشد.

او از صمد بهرنگی خواسته است، این کتاب را فقط برای بچه ها بنویسد؛ چرا که او اعتقاد داشته است که بزرگ تر ها چون حواسشان پرت زندگی شان است نمی توانند، قصه ی زندگی اش را درک کنند.

کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها به این شرط نوشته شده است که بچه های نازپرور به هیچ عنوان آن را نخوانند.

شاید جای سوال باشد که اولدوز یعنی چه؟

اولدوز نامی ترکی و دخترانه است که در زبان فارسی به ستاره معنا شده است.

و اینکه اولدوز دخترکی بوده است که تا سن هفت سالگی در کنار نامادری اش زندگی کرده است.

در کتاب صوتی، کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها را در چند قسمت دنبال کنید.

کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها

داستان کامل کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها

اولدوز در اتاق تک و تنها نشسته بود، از پنجره بیرون را تماشا می کرد.

نامادری اش حمام بود و در را به روی او قفل کرده بود.

او به اولدوز گفته بود که از جایش تکان نخورد و اگر جایی برود، حسابش را می رسد.

اولدوز همچنان که مثل آدمهای  بزرگ به فکر فرو رفته بود، به بیرون نگاه می کرد و از نامادری اش خیلی می ترسید، از جایش تکان نمی خورد.

او عروسکی گنده داشت که تازگی ها آن را گم کرده بود، و داشت به آن فکر می کرد.

حوصله اش سر رفته بود، انگشتانش را می شمارد، کنار پنجره رفت و چشمش به کلاغی سیاه خورد که لب حوض داشت آب می خورد.

اولدوز با دیدن کلاغ دلش باز شد. کلاغ هم سرش را که بلند کرد او را دید و می خواست از ترس این که اولدوز او را نگیرد، بپرد، که دید اولدوز کاریش ندارد.

کلاغ همان جا ماند.

او کمی نوکش را باز کرد.

اولدوز فکر کرد به او لبخند زده، به همین خاطر خیلی خوشحال شد.

اولدوز به کلاغ گفت: “آقا کلاغه آب حوض خیلی کثیف است، با خوردن آن مریض می شوی.”

 کلاغه لبخند زنان به جلو جستی و خورد و گفت: “بدتر از این ها هم خوردیم و طوریمان نشده است. و اینکه، من خانم کلاغه ام و چهار تا بچه دارم. می توانی از این به بعد مرا ننه کلاغه صدا کنی.”

اولدوز به مهربانی ننه کلاغه پی برده بود و دوست داشت او را بگیرد و ماچ کند.

کلاغ نام او را پرسید و گفت چرا مثل آدم بزرگ ها فکر می کنی و خود را به بازی کردن مشغول نمی کنی؟

اولدوز به یاد عروسک گنده اش آهی کشید و گفت: “چیزی ندارم تا که بتوانم با آن بازی کنم، تنها هم بازی من عروسک گنده ام بود که آن را گم کردم.”

عروسک اولدوز سخنگو بود.

اشک ننه کلاغه از شنیدن این حرف در آمد و جست زد و لبه ی پنجره نشست.

ننه کلاغه اینبار گفت: “تو هیچ رفیق و هم بازی هم نداری؟”

اولدوز گفت: “یاشار هست، ولی خیلی کم او را می بینم.”

ننه کلاغه گفت: “حالا که هیچ دوستی نداری، بیا با هم بازی کنیم.”

اولدوز خوشحال شد و ننه کلاغه را بغل کرد.

اولدوز منقار کلاغ را بوسید، که بوی صابون میداد.

اولدوز از او پرسید که صابون دوست دارد؟

ننه کلاغه گفت: “بیش از حد صابون را دوست دارم.”

اولدوز گفت: “از زن بابام می ترسم، وگرنه برایت صابون می آوردم که بخوری.”

ننه کلاغه گفت: “تو بیاور، زن بابات نمی فهمد.”

اولدوز گفت: “اگر بیاورم، به او نمی گویی؟”

ننه کلاغه گفت: “من تا حالا چغلی هیچکس را نکردم.”

اولدوز گفت: “پس چرا زن بابام می گوید، هر کاری بکنی کلاغه به من خبر می دهد.”

ننه کلاغه خندید و گفت: “به سر سیاهم قسم، دروغ می گوید.”

اولدوز قبول کرد برای ننه کلاغه صابون بیاورد.

همین که رفت برای ننه کلاغه صابون بیاورد، نامادری اش از حمام بیرون آمد و ننه کلاغه در رفت.

زن بابای اولدوز از همان پنجره ی اتاق، داد زد داری چه غلطی می کنی.

کتاب صوتی پیشنهادی ما برای کودک دلبندتان: حسنی با یک دوچرخه

بعد تو آمد و گفت: “زود بگو ببینم چه غلطی می کردی؟”

اولدوز که صابون را زیر پیرهنش قایم کرده بود و یک گوشه کز نشسته بود گفت: “دنبال عروسک گنده ام می گشتم.”

نامادری که از عروسک گنده ی اولدوز متنفر بود، گوش اولدوز را پیچید و گفت: “مگر من نگفتم، دیگر به این عروسک نحست فکر نکن.”

بعد رفت تا برای خودش چای دم کند.

اولدوز هم به بهانه دستشویی به حیاط رفت و سرش را چرخاند که ننه کلاغه را بیند.

ننه کلاغه که لب بام نشسته بود با اشاره اولدوز، آرام پایین آمد.

اولدوز صابون را کنار گلدان روی حوض گذاشت و ننه کلاغه آن را برداشت.

اولدوز از ننه کلاغه خواست تا یکی از بچه هایش را بیاورد تا با او بازی کند.

ننه کلاغه گفت: “اگر شوهرم راضی شود، بعد از ناهار می توانی منتظرم باشی.”

این را که گفت رفت.

اولدوز انقدر خوشحال بود که در حالی که چشمانش را به آسمان دوخته بود در حیاط جست و خیز می کرد، او انگار عروسک سخنگویش را پیدا کرده بود.

که یکهو زن بابا سرش داد کشید و گفت: “اولدوز برای چه داری می رقصی؟ گرما زده می شوی، من هم حوصله ی پرستاری بیمار را ندارم.”

وقت ناهار شد، بابای اولدوز از اداره آمد، او آنقدر عصبانی بود که جواب سلام دخترش را نداد.

دستهایش را شست، و سر سفره نشست.

پیشنهاد ما برای قصه ی شب کودک عزیزتان: سفربه سرزمین رویا

شروع کرد به خوردن غذا، مشخص بود رئیس اداره چیزی بهش گفته بود.

بوی سیب زمینی سرخ شده، اولدوز را داشت دیوانه می کرد.

ولی از آنجا که نامادری اش گفته بود، بزرگ تر ها باید برای بچه ها غذا بگذارند و خودشان حق ندارند غذا بردارند، نمی توانست به غذا دست بزند.

ناهارشان را که خوردند، طبق عادتی که داشتند باید می خوابیدند.

اولدوز هم حتماً باید می خوابید، چون پدرش گفته بود، هروقت ناهارت را خوردی بلافاصله بخواب و سر و صدا نکن.

اولدوز که با ننه کلاغه برای بعد از ناهار قرار داشت، می ترسید اگر بخوابد، ننه کلاغه بچه اش را بیاورد و اگر ببیند که او نیست، بچه اش را برگرداند.

در پایین اتاق به طرزی که مثلاً خوابیده است، دراز کشید.

پدر و مادرش که خوابشان برد، آرام و آهسته خود را به حیاط خانه شان رساند.

تا اولدوز سه بار انگشتانش را شمرد، ننه کلاغه هم از راه رسید.

ننه کلاغه چون ترسیده بود، ابتدا لبه ی دیوار نشست و سپس با اشاره ی اولدوز آمد پایین.

ننه کلاغه که یک کلاغ کوچک با خود آورده بود، پایین آمد و پهلوی اولدوز نشست.

این قصه ادامه دارد…..

برای خواندن قسمت دوم داستان کودک اولدوز و کلاغ ها می توانید روی دکمه زیر کلیک نمایید.

نتیجه گیری از کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها

هرکتابی، با هر مضمونی با هدفی نوشته است. و هرکدام از این اهداف در نظر گرفته شده، به نتیجه گیری کلی از آن قصه و داستان برای خواننده و شنونده بدل می شود.

در پایان کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها همانند دیگر قصه ها، منتظر دریافت نتیجه گیری های به دست آمده و برداشت کودک دلبند شما از این قصه ی پر محتوا هستیم.

عزیزانی که در بخش نظرات سایت کتاب صوتی، در بخش نتیجه گیری از کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها شرکت کنند، از طرف کتاب صوتی به بهترین نتیجه گیری جایزه ای ارزشمند تعلق می گیرد.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *