کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها

کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها(قسمت دوم)

معرفی کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها

کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها به نویسندگی صمد بهرنگی است، که قصه ی این کتاب برگرفته از سرنوشت واقعی دخترکی است که زندگی اش پر از سختی و مشقت بوده است.

کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها که شخصیت اصلی آن اولدوز می باشد، تحت شرایطی خاص نوشته شده است.

اولدوز از آقای صمد بهرنگی که معلم او بوده است، خواسته است که این کتاب را فقط برای بچه های های فقیر بنویسد و همچنین برای بزرگسالان نباشد، چون آن ها آنقدر درگیر زندگی شان هستند  که نمی توانند درکی از این قصه را داشته باشند.

اولدوز که نامی ترکی می باشد، نامی دخترانه و به معنای ستاره می باشد.

کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها بی شک شما را به فکر فرو خواهد برد و برای تنهایی اولدوز و مشکلاتی که داشته است حتما ناراحت و نگران خواهد کرد.

در کتاب صوتی، به دلیل حجم زیاد کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها آن را در چند قسمت دنبال کنید.

کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها

داستان کامل کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها

اولدوز که خودش را به خواب زده بود، تا پدر و مادرش او را دعوا نکنند.

آرام و آهسته خود را به حیاط خانه شان رساند، و تا سه بار انگشتانش را شمارد.

تا اینکه سر و کله ی ننه کلاغه پیدا شد.

ننه کلاغه که می ترسید زن بابای اولدوز او را ببیند، ابتدا لب بام نشست.

سپس با اشاره ی اولدوز، پایین آمد و کنار او نشست.

ننه کلاغه یک کلاغ خیلی کوچک و ناز را با خود آورده بود.

او به اولدوز گفت: “فکر می کردم که قرارمان را یادت رفته باشد و خوابیده باشی.”

اولدوز گفت: “آره، من هر روز به اجبار می خوابیدم، ولی امروز خودم را بیدار نگه داشتم.”

ننه کلاغه گفت: “بهترین کار را کرده ای.خوابیدن وقت خودش را دارد و اگر روزها را بخوابی شب ها بی خواب می شوی.”

اولدوز هم گفت: “یکی باید این را به زن بابایم بگوید.”

سپس اولدوز کلاغ کوچک را در دستش گرفت و آهی سرد کشید.

ننه کلاغه گفت: “چی شد.”

اولدوز گفت: “بچه ات را که دیدم، یاد عروسک گنده ام افتادم. ای کاش بود، آنوقت سه نفره با هم بازی می کردیم.”

ننه کلاغه گفت: “ناراحت نباش، چند روز دیگر دختر یکی از نوه هایم، بچه اش به دنیا می آید، آنوقت برایت بچه اش را می آورم که سه تا شوید و با هم بازی کنید.”

اولدوز گفت: ” خودت که باز بچه داری، یکی از آن ها را بیاور.”

ننه کلاغه گفت: “خودم تنها می شوم و پدرشان اجازه نمی دهد. این هم یک هفته دیگر به حرف می آید و دو هفته دیگرپرواز را یاد می گیرد. اگر که در طول این دو هفته پرواز را یاد نگیر، دیگر نمی تواند پرواز کند. پس سعی کن به او کمک کنی.”

اولدوز گفت: “اگر هیچوقت پرواز را یاد نگیرد چه می شود؟”

ننه کلاغه گفت: “معلوم است، طولی نمی کشد که می میرد.”

اگر خواستی به او غذا بدهی، روزانه، تکه ای گوشت، یا ماهی و صابون به او بده.

اگر اینها نبود، پنیر هم می توانی به او بدهی.

اولدوز گفت: “باشه، چشم.”

ننه کلاغه گفت: “زن بابایت اجازه می دهد او را در کنار خود نگه داری؟”

کلاغ کوچ در دامن اولدوز ورجه ورجه می کرد و خیلی قشنگ تر و ناز تر از مادرش بود.

اولدوز گفت: “زن بابام، از چنین چیزهایی متنفر است. باید یک جایی دور از چشم او قایمش کنم.”

ننه کلاغه گفت: “کجا را برای قایم کردنش در نظر داری؟”

اولدوز گفت: “راستش را بخواهی، هنوز هیچ جا را در نظر نگرفته ام.”

سپس به فکر فرو رفت و کمی بعد گفت: ” زیر بوته ها قایمش می کنم.”

ننه کلاغه گفت: “نه آنجا نمی شود، زن بابایت می فهمد، و علاوه بر آن موقع آب دادن گل ها بچه ام خیس می شود و سرما می خورد.”

اولدوز گفت: “من که جایی به ذهنم نمی رسد، تو بگو کجا قایمش کنیم.”

ننه کلاغه کمی فکر و بعد گفت: “زیر پلکان و کنار لانه مرغ ها جای مناسبی است.”

آن ها کلاغ را در آن جا قایم کردند.

کمی این ور تر اولدوز از ننه کلاغه پرسید: “او را چه صدا کنم؟”

ننه کلاغه گفت: “آقا کلاغه”

اولدوز گفت: “از کجا معلوم که دختر نباشد؟ اصلا از کجا فهمیدی که پسر است؟”

کتاب صوتی پسشنهادی ما برای کودکان عزیز شما: جوجه اردک زشت

ننه کلاغه گفت: ” نه جانم! سر و رویشان را که ببینی، فرق دختر و پسر بودنشان را می فهمی.”

سپس کمی حرف زدند و از هم جدا شدند.

تا اینجای کارشان، زن بابا هیچ بویی نبرده بود.

اولدوز با خیال راحت به اتاق برگشت و باز خود را به خواب زد.

زن بابا بیدار شد و فکر کرد که اولدوز هنوز خواب است.

این در حالی بود که اولدوز به آقا کلاغه فکر می کرد.

او زیر چشمی زن بابا را می پایید، و در دل خود می خندید.

چند روز از گذشت، اولدوز بسیار شاد و سرحال بود.

پدر و مادرش از تعجب شاخ درآورده بودند.

یک روز زن بابا به پدر اولدوز گفت: ” این دختر یک چیزیش هست، دائم می رقصد و می خندد.”

باید سر از کارش در بیاوریم.

اولدوز که متوجه صحبت های زن بابا شد، با خود گفت: ” باید بیشتر مراقب باشم، تا نتواند سر از کارم در بیاورد.”

اولدوز روزی حداقل سه بار آقا کلاغه را می دید و بعضی اوقات که کسی خانه نبود او را از لانه اش در میاورد.

اولدوز به آقا کلاغه کمک می کرد تا بتواند حرف بزند.

ننه کلاغه هم بعضی اوقات برای بچه اش غذا می آورد.

روزی ننه کلاغه با دوتا عنکبوت که به منقارش گرفته بود، به خانه اولدوز آمد.

اولدوز با دیدن عنکبوت ها خیلی ترسید.

عنکبوت ها ک/ه در منقار ننه کلاغه گیر افتاده بودند، پاهای درازی داشتند، که آن ها را تکان می دادند، بلکه بتوانند خود  را نجات دهند.

ننه کلاغه به اولدوز گفت: ” چرا میترسی؟ بچه ام را ببین چطور آن ها را می خورد.”

آقا کلاغه عنکبوت ها را که خورد از مادرش تشکر کرد.

اولدوز گفت: “آشپزخانه ی ما عنکبوت های زیادی دارد. از این به بعد برایت می آورم.”

اولدوز هروقت که می شد، شروع می کرد به جمع کردن عنکبوت ها و آن ها را در جیب لباسش قایم می کرد.

او سر فرصت، به آقا کلاغه سر می زد وبرایش عنکبوت می برد.

ننه کلاغه به اولدوز گفته بود، یک موجود زنده با غذا خوردن زنده است و اگر آقا کلاغه غذا نخورد حتماً می میرد.

یک روز که اولدوز به همراه خانواده اش مشغول خوردن ناهار بودند.

سر و کله چند عنکبوت روی سفره پیدا شد.

زن بابا چشمش به عنکبوت ها خورد.

این قصه ادامه دارد…..

بهترین قصه ی شب پیشنهادی کتاب صوتی برای کودک دلبندتان: ماه پیشونی

نتیجه گیری از کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها

درپایان هر قصه و کتابی، اندکی اندیشه و فکر به ارمغان خواهد آمد، که کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها از این قاعده مستثنی نیست.

بنابراین در پایان هر قسمت از کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها منتظر دریافت نظرات شما عزیزان می باشیم.

در قسمت پایانی کتاب کودک اولدوز و کلاغ ها به بهترین نتیجه گیری از این قصه جایزه ای ارزشمند اهدا خواهد شد.


0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *