کتاب کودک شب یلدا

مجموعه قصه های کودکانه شب یلدا| قصه های کودک شب یلدا

شب یلدا طولانی ترین شب سال است که به شما فرصت می دهید مجموعه قصه های کودکانه شب یلدا را برای فرزند خود بخوانید. قصه های کودک شب یلدا تقدیم به فرزندان دوست داشتنی شما.

توضیحی در مورد شب یلدا

مجموعه قصه های کودک شب یلدا از قصه ها و داستان های جشن باستانی ایرانی برای شما می گوید که هرکدام از ما ایرانی ها از این شب به عنوان شبی خاطره انگیز یاد می کنیم.

شب یلدا از جشن های قدیمی و باستانی ایرانی است که مردم این شب را به جشن و شادی سپری می کنند.

مجموعه قصه های کتاب کودک شب یلدا قصه ها و داستان هایی را برای کودکان شما باز گو می کند که کودکان شما با خواندن آن ها با آداب و رسوم این جشن آشنا شوند.

جشن یلدا با یک سری عادات مرسوم در ایران برگزار می شود که چند هزار سال است، مردم ایران درازترین شب سال را که همان آخرین شب پاییز است، را تا سپیده دم کنار یکدیگر بیدار می مانند و با یک سری خوراکی ها و میوه های خاص این شب و تعریف کردن قصه و خواندن شاهنامه خود را سرگرم می کنند.

برای آشنا کردن کودکانتان با این جشن بزرگ باستانی مجموعه قصه های کتاب کودک شب یلدا برای آن ها بازگو کنید.

کتاب کودک شب یلدا

قصه اول از مجموعه قصه های کتاب کودک شب یلدا

 علی کوچولو ذوق داشت، چرا که شب به همراه پدر و مادرش قرار بود به خانه ی مادربزرگش برود.

علی کوچولو وقتی به خانه ی مادربزرگش می رفت، در حیاط خانه آن ها کلی بازی می کرد و خوراکی های مختلف می خورد.

علی آماده شد و به همراه خانواده اش راهی خانه ی مادربزرگش شد.

آن جا که رسیدند علی چشمش به میزی خورد که پر از خوراکی های رنگارنگ بود، که متفاوت تر از همیشه بودند.

میز پر از خوراکی ها و میوه هایی مثل هندوانه و انار دون شده و پسته و تخمه بود.

علی که از دیدن این خوراکی های متفاوت تعجب کرده بود از پدرش پرسید: امشب خبریه؟ نکنه عیده؟

باباش خندید و گفت: نه پسرم، امشب شب یلداست، که اولین شب زمستون و بلندترین شب ساله. از زمان های دور تا به حال رسم بوده که این شب رو به خونه ی بزرگ ترها میرن و خوراکی های مخصوص و خوشمزه ی این شب رو دورهمی می خورند و پای قصه ها و صحبت های پدربزرگ و مادربزرگ ها می نشینند.

علی با شنیدن این حرف ها کمی فکر کرد و با خودش گفت: خیلی خوب است.

کتاب کودک شب یلدا

چند ساعت گذشت، علی مقداری بازی کرد و سپس آمد و به مادربزرگش گفت: الان وقتش شده که برامون قصه تعریف کنی.

مادربزگ با بلبخندی زیبا به علی گفت: باشه پسرگلم، تو بیا کنار من بشین، همین الان یه قصه ی قشنگ رو برات تعریف می کنم.

علی رفت کنار مادربزرگش نشست و او شروع کرد به تعریف کردن قصه.

کتاب کودک پیشنهادی ما برای کودک دلبندتان: حسنی با یک دوچرخه

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکی نبود.

بچه که بودم در روستایی بسیار با صفا با خانواده ام زندگی می کردم.

پدرم که به مزرعه می رفت من هم دوست داشتم با او به مزرعه بروم، اما به خاطر اینکه سنم کم بود، پدرم می گفت وقتی بزرگ تر شدی آن وقت با هم به مزرعه گندم می رویم.

اما من با وجود همه ی این حرف ها، هر روز اصرار می کردم که من را با خود به مزرعه ببرد؛ تا اینکه بلاخره قبول کرد.

همان روز از شوق اینکه پدرم قبول کرده بود من را با خود به مزرعه ببرد، من هم قول دادم که هرکاری که او بگوید انجام دهم و به همه ی حرف هایش گوش کنم.

شب شد و من از خوشحالی خوابم نمی برد، تا اینکه صبح شد و من و پدرم به سمت مزرعه به راه افتادیم.

آن جا که رسیدیم، پدرم مشغول کار کردن شد و من هم خود را با بازی کردن سرگرم کردم.

مدتی گذشت و احساس تشنگی کردم.

رفتم پیش پدرم و گفتم، تشنه ام شده.

پدرم گفت: باید سرچشمه بروی و آب بخوری.

من هم گفتم: این چشمه ای که می گویی کجاست؟

پدرم گفت: آن طرف درخت هایی داری می بینی.

من هم که می ترسیدم، به پدرم گفتم راه خیلی دور است، خسته می شوم.

پدرم گفت: نگران نباش دخترم، من از دور نگاهت می کنم. فقط برو زود برگرد.

دلم به حرف پدرم قرص شد و به راه افتادم.

خیلی جای قشنگب بود، چشمه ای که آن جا بود، مانند یک حوض بزرگ بود که دور و اطراف آن پر از سبزه و گل بود.

داشتم آب می خوردم که چشمم به یک پروانه افتاد که بالا و پایین می پرید.

او می رفت و من هم هرجا او می رفت دنبالش می رفتم.

اصلا متوجه این نبودم که برای چه آمده بودم و باید زود برمی گشتم.

پروانه را دنبال کردم تا اینکه او را لابه لای سبزه ها گم کردم.

خودم هم گم شده بودم، آنقدر دور شده بودم که چشمه را نمی دیدمو

نمی دانستم باید از چه سمتی برگردم.

پدرم را با صدای بلند صدا زدم.

خیلی ترسیده بودم.

هرچی پدرم را صدا زدم، بی فایده بود؛ کم کم داشت اشکم در می آمد.

از خدا کمک خواستم، چون پدرم گفته بود، هروقت به مشکلی برخوردی فقط از خدا کمک بخواه.

به همین خاطر من هم دستانم را بالا گرفتم و به خدا گفتم: خدای مهربون، به بابام خبر بده که من گم شدم. بگو که بیاد پیشم.

به راه افتادم که شاید بتوانم راهی را که آمده بودم پیدا کنم که صدایی به گوشم رسید.

صدایش خیلی واضح نبود، نمی دانستم که کیست مرا صدا می زند.

خوب که دقت کردم، فهمیدم پدرم است که داشت می گفت: فلطمه دخترم کجایی؟

باورم نمی شد، هرچه قدر که نزدیک تر می شد، بیشتر مطمئن می شد که پدرم است.

پدرم را که از دور دیدم گریه ام گرفت.

همان طور که داشتم گریه می کردم، به سمت پدرم دویدم و پریدم بغلش و خدا را از این بابت که حرفم را به پدرم رساند تا بتواند مرا پیدا کند، تشکر کردم.

این پایان قصه ی مادربزرگ بود.

قصه که تمام شد، علی رو به مادربزرگ کرد و گفت، خدارو شکر که پیدا شدی!

کتاب کودک شب یلدا

قصه دوم از مجموعه قصه های کتاب کودک شب یلدا

هوا سرد شده بود، پاییز کم کم داشت بساطش را جمع می کرد تا زمستان چهره ی سفیدش را نشان دهد.

باد ابرهای کوچک را جا به جا می کرد.

خورشید هم داشت در پس سیاهی شب خود را پنهان می کرد تا کمی استراحت کند.

گوسفندان در مسیر برگشت چرا بودند و صدای زوزه گرگ های ناامید از دور شنیده می شد.

کلاغ ها در خواب بودند.

مش قربان وانتش را از انار پر کرده بود.

دختر مش قربان که گلنار نام داشت، در خانه بود، او کتری را از روی اجاق برداشت.

مقداری زغال را توی منقل زیر کرسی ریخت.

اتاق کم کم داشت گرم می شد.

آب سماور هم خالی کرد.

مجموعه قصه های کتاب کودک شب یلدا (شماره یک)

زن مش قربان که سکینه نام داشت، دلش شور می زد اما به روی خودش نمی آورد.

رعنا دختر کوچک مش قربان گوشه از خانه نشسته بود و بی خیال از همه جا با عروسکش بازی می کرد.

پسر مش قربان هم که گوسفندهایی را که از چرا آورده بود در طویله جا داد، و مرغ و خروس ها را هم به لانه شان فرستاد و درشان را بست و خودش برای استراحت به اتاق رفت.

مش قربان هنوز به خانه برنگشته بود.

همه دور کرسی جمه شده بودند، مادربزرگ که دل نگرانی بچه هایش را می دید، برای اینکه آن ها را سرگرم کند، به آن ها گفت می خواهیدبرایتان قصه تعریف کنم؟

رعنا با شنیدن این حرف سریع بغل مادربزرگ پرید و گفت: آره من میخوام، من میخوام.

مادربزرگ شروع کرد به تعریف کردن قصه، تعریف کرد و تعریف کرد.

کمی خسته شد، به گلنار گفت: برایم یک چایی بریز گلویم خشک شده است.

سپس به قصه اش ادامه داد.

همین که مادربزرگ داشت قصه تعریف می کرد، مش قربان با یک هندوانه از در تو آمد.

این شد که همه دورهم جمع شدند و دیگر نگران هیچ چیزی نبودند.

نتیجه گیری از مجموعه قصه های کتاب کودک شب یلدا

در پایان هر قصه و داستان نتیجه گیری حاصل می شود که در مجموعه قصه های کتاب کودک شب یلدا از آنجا که کودکان عزیز شما مخاطب این قصه ها هستند.

نتیجه گیری به دست آمده کودک دلبندتان از مجموعه قصه های کتاب کودک شب یلدا در بخش نظرات برای ما درج کنید، که با این کار به بهترین نتیجه گیری از مجموعه قصه های کتاب کودک شب یلدا جایزه ای ارزشمند تعلق می گیرد.

همچنین می توانید در کنار نتیجه گیری از مجموعه قصه های کتاب کودک شب یلدا خاطرات این شب زیبا را برای ما ارسال کنید تا از طرف کتاب صوتی به شما جایزه ای ارزشمند تعلق بگیرد.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *