چوپان دروغگو

داستان چوپان دروغگو نوشته ی ایزوب ، نویسنده ی اسلاوتبار یونان است. با خواندن این داستان برای فرزندتان ، عواقب دروغگویی را به او آموزش دهید.

والدین از طریق خواندن کتاب های کودک و داستان های آموزنده ، شخصیت فرزندانشان را شکل می دهند. داستان های خوب ، مفاهیم و ارزش های اخلاقی را به کودکان آموزش می دهد. مفاهیم اخلاقی چون شجاعت ، جوانمردی ، امید، نوع دوستی و… موضوع اصلی اکثر داستان ها و قصه های کودکان است. در این داستان آموزنده، زشتی دروغ و دروغگویی به کودکان تذکر داده شده است و آنها را به صداقت و کسب منفعت از آن دعوت می کند. امروز قصد داریم که داستان جالب و جذاب داستان چوپان دروغگو را به شما معرفی کنیم و همچنین متن کامل داستان را برای شما بیاوریم تا این داستان آموزنده را برای فرزندانتان بخوانید    

قصه کودک چوپان دروغگو کامل

در یک دهکده کوهستانی پسرکی بود که از گوسفندان مراقبت می کرد. یک روز گوسفندان را به تپه ای نزدیک دهکده به چرا برده بود . گله مشغول چرا بود و پسرک نگاه شان می کرد، اما حسابی خسته شده بود و حوصله اش سر رفته بود.

پیشنهاد ما برای کودک دلبندتان: داستان کودک الیور تویست (تصویری) + pdf

چوپان دروغگو

ناگهان فکری به خاطرش رسید. اگر حقه ای به روستایی ها می زد که فکر کنند گرگ به گله حمله کرده، خیلی هیجان انگیز می شد. نگاه کردن به دویدن آنها برای تاراندن گرگ خنده دار بود و هنگامی که می فهمیدند همه اینها شوخی بوده قیافه شان تماشایی می شد.

قصه شب کودک پیشنهادی ما به شما: داستان کودک خدا به همراهت خرسی (تصویری)

به خاطر همین پسرک به کنار تپه رفت و از آن بالا به روستا نگاه کرد. بعد تا آنجا که می توانست با صدای بلند فریاد زد :” گرگ ! گرگ! “

چوپان دروغگو قصه شب

چوپان دروغگو قصه شب

روستایی ها همین که فریاد پسرک را شنیدند به طرف تپه دویدند. با اینکه به نفس نفس افتاده بودند، تا آنجا که می توانستند می دویدند تا گوسفندهایشان را از چنگ گرگ حفظ کنند.

چوپان دروغگو و گله

چوپان دروغگو و گله

دروغ گفتن های پسرک چوپان 

پسرک از تماشای دویدن آنها و صورت های قرمزشان حسابی به خنده افتاده بود.

وقتی اهالی دهکده به بالای تپه رسیدند، پسرک گفت : «هاها ! گول تان زدم. گرگی در کار نیست. خدایا، چقدر وقتی از تپه بالا می دویدید با مزه شده بودید.

دروغ های چوپان دروغگو

دروغ های چوپان دروغگو

اما روستایی ها اصلا خوش شان نیامد. از این که پسرک چنین حقه ای به آنها زده بود، خیلی عصبانی شدند و غرغر کنان به دهکده برگشتند.

یک ماه گذشت. چوپان جوان ، باز هم بالای تپه کنار گوسفند ها بود و از تماشای چرای گله خسته شده بود. یکباره یادش آمد که هن و هن کردن روستایی ها و بالا آمدن آنها از تپه چقدر خنده دار بود. به یادش آمد که چقدر تفریح کرده بود و به سرش زد که دوباره این کلک را تکرار کند. به همین خاطر دوباره به کنار تپه رفت و رو به پایین فریاد زد : « گرگ! گرگ !» باز هم اهالی ده تا صدای فریاد را شنیدند ، دویدند. آن قدر نفس نفس زدند تا به بالای تپه رسیدند. صورت شان سرخ شده بود. پسرک ایستاده بود و در حالی که تماشای شان می کرد می خندید. این بار هم به آنها گفت که گرگی در کار نیست و وقتی دید که حالت و قیافه آنها از نگرانی برای گله ، به عصبانیت تغییر کرد خنده اش زیادتر شد.

مردم آزاری چوپان با دروغ گفتن

عصبانیت مردم از چوپان دروغگو-min

عصبانیت مردم از چوپان دروغگو-min

 پسرک نمی فهمید که آنها از دست او عصبانی اند. فکر می کرد چون احمق به نظر می رسند ، از دست خودشان عصبانی هستند.

روستایی ها باعصبانیت گفتند: « این آخرین باری است که ما را دست می اندازی ». پسرک همین طور که به رفتن آنها نگاه می کرد ، مجبور شد اشک هایش را که از شدت خنده سرازیر شده بود ، پاک کند.

مردم و چوپان

مردم و چوپان

یک ماه دیگر گذشت. اوج تابستان بود و چوپان جوان ، روی تپه کنار گله راه می رفت. هوا خیلی گرم بود و چوپان حسابی خسته شده بود. بعد از گوشه چشم، برق چیزی سیاه رنگ به چشمش خورد و فهمید که یک گرگ دارد به طرف گله می آید. حالا دیگر وقت هیجان واقعی بود! ولی پسرک می دانست که به تنهایی از پس گرگ بر نمی آید. به کمک احتیاج داشت  به طرف کناره تپه دوید و داد زد: «گرگ! گرگ!» ولی آنها فقط سرشان را تکان می دادند و به یکدیگر می گفتند:«محلش نگذارید. او دوباره می خواهد کلک بزند. این بار ما گول نمی خوریم. کاری به کارش نداریم.

خورده شدن گوسفندان توسط گرگ ها

بالای تپه، گرگ یکی از گوسفندها را گرفت.

گرگ ، چوپان دروغگو

گرگ ، چوپان دروغگو

 چوپان سعی کرد که گرگ را فراری دهد ولی گرگ چنان با درندگی به او حمله کرد که پسرک از وحشت پا به فرار گذاشت. سعی کرد دوباره با داد و فریاد روستایی ها را برای کمک خبر کند. فریاد زد:« گرگ ! گرگ!» اهالی ده صدایش را شنیدند ولی سرهای شان را باز تکان دادند و به یکدیگر گفتند:” به خیالش ما احمقیم ، بگذار هر چه می خواهد داد بزند  ، ما این بار بالای تپه نمی رویم.”

چوپان جوان ناامید شد. هر قدر فریاد زد کسی به کمکش نیامد. عاقبت گرگ همه گوسفند ها را درید و پسرک جز نگاه کردن نتوانست کاری بکند.

نتیجه گیری ازقصه کودک چوپان دروغگو

داستان چوپان دروغگو به پرورش عادات درست و مفید کودکان کمک می کند. معمولا بچه ها در این سنین توانایی بسیار کمی در تشخیص درست و غلط مسائل دارند. به گونه ای که گاهی آنچه را که در واقعیت می بینند با تخیل خود همگام می سازند و به آن شاخ وبرگ می دهند. اما زمانی که قوای ذهنی کودکان رشد کند، قادر به تشخیص و تمایز واقعیت و تخیل می شوند. از این رو والدین نباید این تخیل و داستان پردازی آنان را به حساب دروغ و دروغگویی بگذارند.

داستان چوپان دروغگو از معدود داستان های آشنا و جالب برای بچه ها می باشد که با خواندن آن، صداقت و تکریم درستی را به کودکان می آموزیم. یکی از کارهایی که می توان در فهم آسان زشتی دروغ و دروغگویی به کودکان انجام داد، پرسیدن سوالاتی درمورد موضوع داستان است. سوالاتی از این قبیل:

  1. چرا پسر چوپان به دروغ مردم را با فریاد دور خود جمع می کرد؟
  2. چرا مردم آخرین بار به فریاد کمک خواهی پسر چوپان بی اعتنا شدند؟
  3. به نظر تو کار پسر چوپان درست بود؟
  4. اگر تو به جای این پسر چوپان بودی چه کاری انجام می دادی؟

ترویج فرهنگ کتاب خوانی

کتاب خواندن موجب می شود که کودکان با اثرات و عواقب ویژگی های گوناگون اخلاقی و طرز برخوردهای متفاوت آشنا شوند. کودک از طریق کتاب با شخصیت های داستان و نیجه کار آنها رابطه برقرار می کند و خود را در نقش شخصیت های برجسته داستان قرار می دهد. هر شخصیتی و هر طرز برخوردی نتیجه ای دارد که چه خوب و چه بد کودک با مطالعه کتاب به ان پی می برد و رفتارهای شایسته را تقلید و از رفتارهایی که عواقب نیک فرجام ندارند ، پرهیز می کنند. 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *