داستان بسیار جذاب و خواندنی خرگوش مخملی + تصاویر

داستان بسیار جذاب و خواندنی خرگوش مخملی را هم اکنون از کتاب صوتی برای فررند دلبندتان بخوانید و او را با احساسات مناسب سنش آشنا سازید.

داستان خرگوش مخملی نوشته مارجری ویلیامز نویسنده انگلیسی – آمریکایی می باشد که آن را رضی هیرمندی به فارسی ترجمه کرده است. گروه سنی مخاطب این کتاب ، کودکان دبستانی می باشند؛ گرچه این کتاب که به شکل زیبایی مفاهیم دوست داشته شدن و وفاداری را در قالب فوق العاده ای به تصویر کشیده است برای تمام گروه سنی مناسب است. داستان خرگوش مخملی در ۶ فصل به رشته تحریر درآمده است و داستان یک عروسک را با پسرکی بیان می کند که تنها خرگوش مخملی را اسباب بازی واقعی خود می داند. کتاب صوتی را با داستان خرگوش مخملی همراهی نمایید.

برای رشد و پرورش خودتان و کودک دلبندتان دانلود کنید: کتاب های صوتی شنیدنی جذاب و آموزنده موجود در آرشیو کتاب صوتی

متن داستان خرگوش مخملی

۱- صبح کریسمس

روزی روزگاری خرگوش مخملی ای بود که در اوایل زیبایی خیره کننده ای داشت. این خرگوش قصه ما مثل بقیه خرگوش ها تپل و چاق بود. کت او پر از دایره های قهوه ای و سفید ، گوش هایش پر از خط هایی با ساتن صورتی و سبیل هایش بلند بود.

در صبح کریسمس وقتی بی حرکت در کیسه گرم و نرم هدیه های کریسمس نشسته بود ، دو شاخه درخت راج بین پنجه هایش بود. به غیر از آقا خرگوشه چیزهای دیگری مثل پرتقال ، پسته ، شکلات بادامی ، قطار کوکی و موش کوکی هم در کیسه بودند اما خرگوش مخملی از بقیه آن ها بهتر بود.

داستان خرگوش مخملی

داستان خرگوش مخملی

برای کودک دلبندتان بخوانید : داستان زیبا و جذاب راپونزل و موهای جادویی

پسر بچه تقریبا ۲ ساعت با خرگوش مخملی بازی کرد و او را خیلی دوست داشت.

وقتی دایی ها و خاله های پسر کوچولو برای شام به دیدنش آمدند ، پسر کوچولو صدای خش خش بسته های کادو را شنید و به خاطر هیجانی که در گرفتن کادوهای جدیدش داشت ، خرگوش مخملی را سریع فراموش کرد.

تا مدت ها خرگوش مخملی در قفسه عروسک ها و یا روی زمین بود و کسی زیاد به او توجهی نمی کرد.

او خرگوش خجالتی بود و چون فقط از مخمل درست شده بود ، بعضی از اسباب بازی های گران قیمت به او توجهی نشان نمی دادند و او را مسخره می کردند.

داستان پیشنهادی ما برای فرزند عزیزتان: داستان بسیار خواندنی جکمه های گِلی- شراره شیرودی

کم توجهی به خرگوش مخملی

همیشه اسباب بازی های کوکی ارزش بیشتری داشتند و بقیه اسباب بازی ها را مسخره می کردند. آن ها پر از ایده های نو بودند و تظاهر می کردند که واقعی اند!

مثلا قایق چوبی که دو فصل از عمرش گذشته بود و رنگ و رویش هم رفته بود ، هیچ وقت فرصت را برای اشاره کردن به بادبان هایش با کلمات قلنبه سلنبه از دست نمی داد.

خرگوش مخملی نمی توانست ادعا کند شبیه چه چیز واقعی ای هست. چون حتی نمی دانست که خرگوش واقعی وجود دارد یا نه! او فکر می کرد که همه آن ها مثل خودش با خاک اره پر شده اند.

بعدها خرگوش مخملی فهمید که خاک اره کاملا قدیمی شده است و هیچ وقت نباید در جمع اسباب بازی های باکلاس اسمش را بیاورد. حتی تیموتی ، شیر چوبی ، که توسط سربازان ناتوان ساخته شده بود و عروسک روشن فکری بود ، به خودش افتخار می کرد و تظاهر می کرد که در خدمت دولت است.

اسب پیر مهربان

در بین آن ها فقط خرگوش کوچولو بود که احساس می کرد موجودی معمولی و بی ارزش است. تنها عروسکی که با خرگوش مهربان بود ، اسب چوبی چرخدار بود. اسب چوبی از همه عروسک ها بزرگتر بود و بیشتر از بقیه اسباب بازی ها در مهدکودک زندگی کرده بود.

او آنقدر پیر شده بود که کت قهوه ایش نخ نما شده بود و درزهای زیرش را نشان می داد. بیشتر موهای دمش بیرون کشیده شده بود. او اسب دانایی بود، زیرا تمام آن اسباب بازی های مکانیکی ای که به خودشان می بالیدند را دیده بود.

او می دانست که به تدریج شاه فنر آنها شکسته می شود و از بین می روند. اسب چوبی خوب میدانست که همه آنها اسباب بازی اند و واقعی نیستد و هیچ وقت به چیز دیگری تبدیل نمی شوند.

مهدکودک و جادوی واقعی شدن

در مهدکودک جادوی عجیب و خارق العاده ای وجود داشت که فقط اسباب بازی های پیر و عاقل مثل اسب چوبی می توانستند همه چیز را درباره آن درک کنند.

روزی خرگوش مخملی در کنار اسب چوبی رو به روی میله شومینه دراز کشیده بود و از او پرسید: واقعی بودن یعنی چی؟ و قبل از اینکه نانا بیاید از او پرسید: آیا واقعی بودن یعنی چیزهایی داشته باشیم که وقتی بچه ای فشارمان می دهد آواز بخوانیم؟

اسب دانا گفت: نه خرگوش کوچولو! واقعی بودن ربطی به این ندارد که چطور ساخته شده ای. واقعی بودن به چیزهایی مربوط می شود که در درون تو اتفاق می افتد. اگر کودکی تو را برای مدت طولانی دوست داشته باشد ، نه اینکه فقط با تو بازی کند ، تو واقعی می شوی.

خرگوش مخملی پرسید:

واقعی شدن درد دارد؟

اسب چوبی از آنجایی که خیلی راستگو بود پاسخ داد: گاهی اوقات. اما وقتی که واقعی بشوی برایت مهم نیست که درد بکشی یا نه.

خرگوش: واقعی شدن مثل زمانی که جایی از بدنت زخم می شود ، یکدفعه اتفاق می افتد ، یا کم کم؟

اسب چوبی: واقعی شدن یکباره اتفاق نمی افتد. زمان طولانی باید سپری شود تا واقعی شوی. واقعی شدن برای افرادی که زود می شکنند یا نیاز به مراقبت زیادی دارند و یا حاشیه های تیز دارند اتفاق نمی افتد. وقتی کسی تو را دوست دارد ، تمام موهایت تغییر می کند، چشم هایت حرکت می کنند و شل و تپل می شوی. اما خرگوش مخملی این نکته را هم بدون که اینها اصلا مهم نیستند ، چون اگه تو واقعی بشوی جز برای کسایی که درکت نمی کنند زشت نیستی.

خرگوش مخملی گفت: اسب دانا! من فکر می کنم تو واقعی باشی.

جادوی واقعی شدن

بعد با خودش گفت که کاش این حرف را نمیزدم. آخه اسب دانا خیلی زودرنج و حساس است.

اسب چوبی گفت: خیلی وقت است از واقعی شدن من می گذرد. عموی پسر کوچولو من را واقعی کرد. تو خرگوش کوچولو یادت باشد که وقتی واقعی شدی نمی توانی به حالت اولت بازگردی. جادوی واقعی شدن برای همیشه است.

خرگوش کوچولو آهی کشید و فکر کرد که خیلی وقت پیش این جادویی که بهش واقعی شدن می گویند برای او اتفاق افتاده است.

او با خودش گفت: یعنی می شود که من هم واقعی بشوم؟ واقعی شدن چه حسی دارد؟ اما از اینکه چاق شوم و چشم ها و سبیل هایم را از دست بدهم ناراحت می شوم. پس آرزو کرد که بدون این اتفاقات ناخوشایند واقعی بشود.

۲- فصل بهار

مسئول مهدکودک خانمی به نام نانا بود. او گاهی اوقات به اسباب بازی های روی زمین اصلا توجهی نمی کرد و گاهی هم بدون هیچ دلیلی با سرعت می آمد و تمام اسباب بازی ها را مثل برق و باد در قفسه های اسباب بازی ها قرار می داد. اسم این کار او مرتب کردن اسباب بازی ها بود و تمام اسباب بازی ها هم از این کار نانا متنفر بودند، به خصوص اسباب بازی های حلبی. برای خرگوش مخملی مهم نبود که در کجا بیفتد، چون هر جایی که پرتاب میشد آرام و نرم می افتاد.

در غروب یک روز بهاری ، وقتی که پسرک به رختخوابش میرفت ، نتوانست سگ چینی ای را که همیشه با او می خوابید را پیدا کند. نانا خیلی عجله داشت و پیدا کردن سگ چینی نیز در موقع خواب کار پردردسری بود. او باعجله نگاهی به قفسه اسباب بازی ها کرد و یکی از عروسک ها را برداشت و به پسر داد. نانا به او گفت: بیا! این هم عروسک خرگوش مخملی ات. سپس خرگوش مخملی را بلند کرد و در بغل پسرک گذاشت.

آن شب و شب های دیگر نیز خرگوش مخملی روی تخت پیش پسرک خوابید.

در اوایل خرگوش کوچولو کنار پسرک راحت نمی خوابید ، چون پسرک خیلی او را محکم بغل می گرفت ، گاهی رویش غلت میزد و گاهی آنقدر زیر بالش فشارش میداد که خرگوش حتی نمی توانست نفس بکشد.

بعضی اوقات دل خرگوش مخملی برای شب های طولانی مهدکودک ، خانه ساکت و حرف های اسب چوبی تنگ میشد.

ولی بعد از مدتی به این وضعیت عادت کرد و کم کم از آن خوشش آمد.

پسرک برای او حرف میزد و برایش تونل هایی زیر پتو درست می کرد و می گفت: نگاه کن خرگوش ، برایت یک خانه واقعی ساختم.

داستان خرگوش مخملی

داستان خرگوش مخملی

بازی کردن خرگوش کوچولو و پسره

وقتی نانا بیرون می رفت تا شام بخورد و چراغ نفتی را روی طاقچه می گذاشت ، پسرک و خرگوش مخملی با هم بازی می کردند. وقتی پسرک خوابش می برد ، خرگوش مخملی خیلی آرام خودش را نزدیک چانه گرم او جمع میکرد و در آغوشش تا صبح خواب های خوب میدید.

زمان می گذشت و خرگوش کوچولو خیلی خوشحال بود. او آنقدر خوشحال بود که اصلا متوجه نخ نما شدن خرگوش مخملیش و پاره شدن دمش نشد. حتی رنگ صورتی بینی اش که هر روز پسرک آنرا می بوسید هم پریده بود.

با فرا رسیدن بهار ، آنها روزهای خوب و خوشی را در باغ کنار همدیگر داشتند. هر جا پسر کوچولو میرفت ، خرگوش مخملی نیز همراهش بود. پسرک خرگوش را سوار چرخ دستی میکرد و باهم به پیک نیک میرفتند.

ساختن لانه در زیر بوته ها برای خرگوش کوچولو

پسرک یک لانه زیبا زیر بوته های تمشک ، پشت گل های وحشی برایش ساخته بود.

وقتی پسرک را برای نوشیدن چای صدا میکردند ، او خرگوش مخملی را روی چمن ها تا غروب تنها می گذاشت و نانا باید می آمد و با شمع دنبالش میگشتو چون پسر کوچولو بدون خرگوش مخملی خوابش نمی برد.

خرگوش مخملی روی سبزه ها با شبنم خیس شده بود و بدنش به خاطر بودن در لانه ای که پسر کوچولو برایش با گل های رز درست کرده بود گلی و خاکی شده بود.

نانا که با گوشه پیشبندش او را تمیز میکرد ، کلی غر میزد و می گفت: این هم خرگوش مخملی ات. این همه الم شنگه برای یک اسباب بازی راه انداختی! پسرک روی تخت نشست و دست هایش را برای گرفتن خرگوش مخملی باز کرد و گفت: خرگوشم را بده!

داستان خرگوش مخملی

داستان خرگوش مخملی

و زمانی که خرگوش را بغل گرفت ، گفت: تو حق نداری که او را عروسک صدا کنی. او یک عروسک نیست. او خرگوش واقعی من است.

وقتی خرگوش مخملی این حرف را شنید خیلی خوشحال شد. یاد حرف اسب چوبی افتاد و مطمئن شد که حرفهای او راست بوده است.

خرگوش مخملی واقعی بود، این را پسرک خودش گفت.

واقعی بودن خرگوش نزد پسر کوچولو

شب خرگوش کوچولو خوابش نبرد. آن قدر ذوق زده شده بود که حس میکرد قلب کوچکش که از خاک اره پر شده بود ، نزدیک است منفجر شود و در چشم های دکمه ایش که مدت ها بود رنگ و رویشان رفته بود درخششی دیده میشد.

حتی نانا نیز متوجه این تغییرات در خرگوش شده بود و صبح روز بعد وقتی آن را بلند کرد گفت: به جرات می توانم بگویم که خرگوش مخملی طرز نگاه کردنش تغییر کرده است.

۳- تابستان

تابستان فوق العاده ای بود. در نزدیکی خانه آنها جنگلی بود و پسرک دوست داشت که در غروب های طولانی ژوئن ، بعد از نوشیدن چای به آنجا برود و بازی کند.

پسرک خرگوش مخملی اش را با خودش برد. پسرک همیشه قبل از اینکه در جنگل برای کندن گلهای رنگارنگ دوری بزند و در میان درختان ، پلیس بازی کند ؛ لانه کوچکی را در میان سرخس ها برای خرگوش مخملی درست می کرد. یک جای خیلی راحت و نرم.

او یک پسر کوچولو مهربان بود که دوست داشت خرگوش مخملی احساس راحتی کند.

یک روز غروب که خرگوش کوچولو تنها روی زمین نشسته بود و به رژه مورچه های روی زمین و بین پنجه های مخملی اش نگاه می کرد چشمش به موجودات عجیبی افتاد که روی سرخس ، کنارش تکان می خوردند. آن ها خرگوش هایی مثل خودش بودند، اما پشمالو بودند.

به نظر آنها خیلی خوب درست شده اند، زیرا نخ های آنها اصلا معلوم نبود و وقتی که حرکت می کردند شکل شان به طرز عجیبی تغییر می کرد. آنها به جای اینکه مثل خرگوش مخملی همیشه در یک حالت بمانند ، گاهی لاغر و دراز می شدند و گاهی تپل و چاق به نظر می رسیدند.

آن ها به نرمی روی زمین قدم می زدند و بینی کوچکشان را به او نزدیک می کردند و بو می کشیدند.

خرگوش مخملی به دقت نگاه کرد تا ابزار کوکی آنان را ببیند اما نتوانست.

داستان خرگوش مخملی

داستان خرگوش مخملی

به نظر رسید که آنها خرگوش های مدل جدیدی هستند. آن ها به خرگوش مخملی زل زدند و خرگوش مخملی هم با دقت به آنها نگاه کرد. همیشه بینی آن ها تکان می خورد.

یکی از آن ها پرسید: چرا بلند نمی شوی و با ما بازی نمی کنی؟

خرگوش مخملی که اصلا دوست نداشت توضیح بدهد که او ابزار کوکی ندارد ، گفت: من حوصله بازی کردن با شما را ندارم.

خرگوش پشمالو گفت: ها! این کار خیلی راحت است. سپس او روی پاهای عقبش بلند شد و بلند پرید. و گفت: تو اصلا نمی توانی بپری!

خرگوش مخملی با عصبانیت داد زد و گفت: می توانم! من از شماها هم بلندتر میپرم.

در واقع منظورش زمانی بود که پسرک او را پرتاب می کرد. اما خرگوش مخملی علاقه ای برای توضیح دادن به آن ها را نداشت.

خرگوش پشمالو پرسید: میتوانی از پاهای پشتت بپری؟

این یکی از وحشتناک ترین سوالاتی بود که میشد از خرگوش مخملی پرسید، چون او اصلا پاهای پشتی نداشت. پشت خرگوش فقط از یک تکه درست شده بود، مثل یک بالشتک.

مسخره کردن خرگوش کوچولو به خاطر واقعی نبودن

او روی سرخس ها بدون حرکت نشست و امیدوار بود که خرگوش های دیگر متوجه این عیب او نشده باشند.

خرگوش مخملی گفت: اصلا دلم نمی خواهد.

ولی متاسفانه خرگوش وحشی چشم تیزی داشت و گردنش را دراز کرد و به دقت نگاه کرد و بلند گفت: بچه ها! او اصلا پاهای پشتی ندارد.

و در حالی که با صدای بلندی خندید ، گفت: یک خرگوش بدون پای پشتی به چه دردی می خورد؟

خرگوش مخملی گریه کرد و گفت: من پای پشتی دارم! من روی آن ها نشسته ام.

خرگوش وحشی گفت: اگر راست می گویی به ما نشان بده وشروع کرد به رقصیدن دور خرگوش مخملی تا اینکه سر خرگوش مخملی گیج رفت و گفت: من رقصیدن را دوست ندارم. من دوست دارم یک جا آرام و ساکت بنشینم. ولی تنها آرزوی قلبی خرگوش مخملی این بود که مثل آن ها بچرخد و برقصد.

او احساس عجیبی داشت و دوست داشت هر چه را که دارد بدهد تا مثل آن ها باشد و بپرد.

آرزوی خرگوش کوچولو

خرگوش ایستاد و به خرگوش مخملی نزدیک شد ، به گونه ایی که سبیل های بلندش به گوش های خرگوش مخملی برخورد کرد و دوباره بینی و گوش هایش را تکان داد، پرید و گفت: او اصلا بوی یک خرگوش عادی را نمی دهد! فکر کنم اصلا خرگوش نیست. او واقعی نیست.

خرگوش مخملی در حالی که گریه می کرد به آن ها گفت: من واقعی ام! واقعی ام! پسر کوچولو گفت که من واقعی ام.

وقتی خرگوش های جنگلی دور شدند او با خودش گفت: چرا رفتند؟ چرا مرا تنها گذاشتند؟ چرا نخواستند با من حرف بزنند؟

برای زمانی طولانی ، خرگوش مخملی بدون هیچ حرکتی نشست و در جایی که به سرخس ها نگاه می کرد ، آرزو کرد آن ها برگردند. ولی آنها برنگشتند و خیلی زود خورشید کم کم به پشت کوه ها رفت و هوا کم کم تاریک شد. خزه ها به آرامی تکان خوردند و پسرک آمد و خرگوش مخملی را با خودش برد.

۴- مریض شدن پسر کوچولو

هفته ها گذشت و خرگوش مخملی خیلی پیر و زهوار دررفته میشد، ولی پسر کوچولو مثل همیشه او را خیلی دوست داشت.

کم کم سبیل های خرگوش مخملی تغییر کرد و افتاد. رگه های داخل گوشش قهوه ای شد و لکه های قهوه ای بدنش دیگر پیدا نبود.

خرگوش مخملی حتی شکلش را از دست داده بود و دیگر جز برای پسر کوچولو ، برای هیچ کسی شبیه یک خرگوش نبود. به نظر پسرک خرگوش مخملی مثل همیشه زیبا بود و این تنها چیزی بود که برای خرگوش مخملی مهم بود.

برای خرگوش نظر دیگران اهمیتی نداشت. زیرا می دانست که جادوی مهدکودک او را واقعی می کند. و زمانی که واقعی باشد،  پیر و قدیمی بودن اهمیتی ندارد.

اما یک روز پسرک مریض شد. صورت دوست داشتنی او از شدت تب قرمز شد و در خواب هذیان می گفت.

پسرک آن قدر تب داشت که وقتی خرگوش مخملی را بغل کرد، خرگوش گفت: آخ، سوختم.

آدم های عجیب و غریبی برای دیدن پسرک می آمدند.

چراغ های مهدکودک تا صبح روشن بود و خرگوش مخملی تمام شب ، در کنار پسرک زیر لحاف نرم و گرم دراز کشیده بود. او خودش را مخفی کرده بود و از جایش جنب نمی خورد.

خرگوش مخملی از این می ترسید که کسی او را پیدا کند و از پسرک بگیرد. خرگوش مطمئن بود که پسرک به او احتیاج دارد.

دوران بیماری پسر کوچولو برای خرگوش خیلی خسته کننده بود. چون پسرک آنقدر بد مریض شده بود که حتی نمی توانست با خرگوش بازی کند و خرگوش مخملی در تمام روز کاری برای انجام دادن نداشت.

داستان خرگوش مخملی

داستان خرگوش مخملی

خرگوش مخملی امیدوار بود که پسرک حالش بهتر شود تا دوباره با یکدیگر به باغ بروند و در بین گل ها و پروانه ها بدوند و در میان بوته های تمشک بازی کنند.

زمانی که پسرک خواب بود خرگوش مخملی آرام تمام برنامه های جالبش را در گوشش زمزمه کرد تا اینکه تب او قطع شد و حالش بهتر گشت.

در حالی که خرگوش مخملی کنارش می نشست و پسرک را ناز می کرد ، پسر کوچولو توانست بنشیند و به کتاب داستان هایش نگاه کند.

تا اینکه یک روز به پسر کوچولو اجازه دادند که بلند شود و خودش لباس هایش را بپوشد.

صبح آفتابی بود و تمام پنجره های خانه باز بودند.

بهبودی پسر کوچولو

پسرک را به بالکن بردند و دورش شال نرم و گرمی پیچیدند. در همین زمان خرگوش مخملی زیر لحاف بود و با خودش فکر می کرد.

قرار بود پسرک فردای آن روز به دریا برود. همه چیز را برنامه ریزی کرده بودند و فقط باید دستورات پزشک اجرا می شد.

همه در حال صحبت بودند و خرگوش مخملی در حالی که زیر لحاف بود و فقط سرش بیرون بود، به دقت به حرف های آنان گوش می کرد.

اتاق باید ضدعفونی شود. آنها می خواستند تمام کتاب ها و اسباب بازی هایی را که پسرک با آنها بازی کرده بود را بسوزانند.

خرگوش مخملی در دلش گفت: هورا! فردا با پسرک به ساحل می روم.

پسرک همیشه درمورد دریا حرف میزد و دوست داشت که امواج بلند ، قلعه های شنی و خرچنگ های کوچک را از نزدیک ببیند.

در همین حین چشم نانا به خرگوش مخملی افتاد و گفت: با خرگوش مخملی چه کار کنیم؟

در حالی که دکتر به خرگوش مخملی اشاره می کرد گفت: این که سوال کردن ندارد، همه وسایل پسرک را بسوزانید. اینجا پر از ویروس تب مخملک است. وقت را تلف نکنید و برایش یک خرگوش جدید بخرید. او دیگر نباید به آن دست بزند.

۵- زمان پر استرس

متاسفانه خرگوش مخملی بیچاره را به همراه کتاب داستان های قدیمی و باقی خرت و پرت ها در یک کیسه گذاشتند و در انتهای باغ در کنار لانه مرغ ها رها کردند.

آنجا بهترین جا برای سوزاندن بود و باغبان آنقدر سرش شلوغ بود که فرصت رفتن به آنجا را نداشت.

باغبان مشغول از ریشه درآوردن سیب زمینی ها و جمع کردن نخودفرنگی ها بود. به خاطر همین قول داد که فردا صبح به آنجا برود و آنها را بسوزاند.

آن شب پسرک در رختخواب دیگری خوابید و خرگوش جدیدی را در هنگام خواب بغل کرد.

یک خرگوش سفید زیبا و تپل با چشمان شیشه ای واقعی.

ولی پسرک آنقدر هیجان زده بود که اصلا حواسش به آن نبود ، چون فردا قرار بود که به ساحل برود و این سفر برایش خیلی جالب بود و نمی توانست حتی به چیز دیگری فکر کند.

وقتی پسرک در تخت خواب جدیدش خوابیده بود و رویای ساحل را می دید، خرگوش مخملی در میان کتاب های قدیمی در گوشه لانه مرغ ها تنها نشسته بود.

امید به نجات خرگوش مخملی

سرکیسه کمی باز بود و خرگوش می توانست کمی تکان بخورد و سرش را بیرون آورد و آن بیرون را کمی نگاه کند.

او کمی میلرزید، زیرا عادت داشت که در رختخواب گرم و نرم پسرک بخوابد.

کت او نازک و نخ نما شده بود و او را دربرابر سرما محافظت نمی کرد.

خرگوش مخملی چشمش به بوته های تمشک افتاد که طول شان مانند جنگل های استوایی شده بود و همیشه او و پسرک در سایه آن بازی می کردند.

خرگوش روزهای گرم باغ را به خاطر آورد و با خودش گفت: چقدر خوشحال بودیم.

خرگوش مخملی خیلی ناراحت و غصه دار شد. تمام خاطراتش را یکی پس از دیگری به خاطر آورد. لانه رویایی گل رزش ، غروب های آرام جنگل وقتی که در بوته تمشک دراز می کشیدند و مورچه ها بین انگشتانشان حرکت می کردند.

روزهای فوق العاده ای که به واقعی بودنش پی برده بود.

خاطرات اسب مهربان در ذهن خرگوش مخملی

خرگوش مخملی به یاد اسب لاغر مردنی افتاد و اینکه چقدر عاقل و آرام بود. او یاد تمام حرف هایی افتاد که اسب دانا به او گفته بود.

آخه واقعی شدن چه فایده ای دارد؟ چه فایده ای دارد که کسی دوستت داشته باشد و بعد زیبایی ات را از دست بدهی و آخرش به این وضعیت برسی.

خرگوش بغض کرد و ناگهان یک قطره اشک واقعی از روی بینی کوچولویش سر خورد و روی زمین افتاد.

از اشک او یک گل زیبا متولد شد. گلی که مانندش در باغ پیدا نبود. آن گل زیبا برگ های ظریفی داشت که به رنگ سبز زمزدی بود و در میان برگ هایش یک غنچه زیبا مانند یک فنجان طلایی بود.

آن گل به قدری زیبا بود که خرگوش مخملی گریه کردن را فراموش کرد. او ایستاد و آن را تماشا کرد.

در حالی که خرگوش مخملی به گل زیبا خیره شده بود ، گل زیبا گلبرگ هایش را به آرامی باز کرد و خرگوش در کمال تعجب دید که در میان گلبرگ ها ، پری کوچک زیبایی نشسته است.

۶- پری کوچولو

پری کوچولو واقعا زیباترین پری در کل دنیا بود. او پیراهنی از جنس مروارید و قطره های شبنم به تن داشت و دور گردن و موهای قشنگش حلقه های گل به چشم می خورد. صورت او شبیه زیباترین گل روی زمین بود. او به خرگوش مخملی نزدیک شد و بینی او که از اشک خیس شده بود را بوسید.

پری گفت: خرگوش مخملی میدانی من چه کسی هستم؟

خرگوش به او نگاه کرد و فکر کرد که قیافه او را قبلا دیده است اما به خاطر نیاورد.

داستان خرگوش مخملی

داستان خرگوش مخملی

من پریِ مهدکودک هستم. من مراقب تمام عروسک ها و اسباب بازی هایی هستم که بچه ها دوستشان داشته اند و حالا خراب شده اند.

وقتی که پیر شدند و یا از کار افتادند و بچه ها دیگر به آن ها احتیاجی نداشتند من می آیم و آن ها را با خودم میبرم و واقعی می کنم.

خرگوش مخملی پرسید: مگر من قبلا واقعی نبودم؟

پری گفت: تو برای پسر کوچولو واقعی بودی چون تو را دوست داشت. اما حالا تو برای همه واقعی می شوی.

سپس خرگوش مخملی را بغل کرد و بر فراز جنگل با بال های کوچکش پرواز کرد.

هوا روشن شده بود.

جنگل زیبا بود و برگ ها مانند نقره خالص می درخشیدند.

ابتدای جنگل ، در بین درخت ها ، خرگوش های جنگلی با شادی می رقصیدند و سایه هایشان روی علف های مخملی جنگل می افتاد. ولی زمانی که پری را دیدند همگی ایستادند و دور او حلقه زدند و به او نگاه کردند.

پری گفت: من برای شما یک همبازی جدید آوردم. شما باید با او مهربان باشید و همه چیزهایی را که باید در سرزمین خرگوش ها یاد بگیرد را به او یاد دهید چون او برای همیشه پیش شما زندگی می کند.

واقعی شدن خرگوش کوچولو

پری دوباره خرگوش مخملی را بوسید و او را روی چمن ها گذاشت و به او گفت: بدو آقا خرگوشه! بازی کن.

ولی خرگوش مخملی ایستاد و اصلا تکانی نخورد. وقتی خرگوش های جنگل را در حال رقصیدن دید به یاد پای پشتی اش افتاد و نمی خواست آنها بفهمند که پشتش تنها از یک تکه پارچه درست شده است.

او نمی دانست که با آخرین بوسه پری کوچولو تمام بدنش تغییر کرده است.

خرگوش مخملی برای مدت طولانی آنجا نشست و خجالت می کشید که از جایش تکان بخورد.

او اصلا حواسش نبود که بینی اش تکان می خورد و با یک پای پشتی اش بدنش را می خاراند.

او با تعجب فریاد زد: هورا! من پای پشتی دارم.

به جای کت مخملی زهوار درفته اش ، خز قهوه ای به تن داشت که نرم بود و می درخشید. گوش هایش تکان می خوردند و سبیل هایش آن قدر بلند بودند که به زمین می رسید.

خرگوش مخملی با ذوق و شوق می پرید و می چرخید و در پوستش نمی گنجید.

او آن قدر خوشحال بود که اصلا متوجه رفتن پری نشد.

او دیگر یک خرگوش واقعی بود. واقعیِ واقعی! حالا در خانه واقعی اش بود در کناربقیه خرگوش ها.

داستان خرگوش مخملی

داستان خرگوش مخملی

پیوستن خرگوش به هم نوعانش

پاییز و زمستان تمام شد و بهار فرارسید. وقتی روزهای گرم و آفتابی رسیدند، پسرک در جنگل کنار خانه بازی می کرد.

در یکی از روزها ۲ تا خرگوش از بوته ها بیرون آمدند و در چشم های پسرک زل زدند.

یکی از آن ها قهوه ای بود ولی آن یکی دیگر لکه های عجیبی داشت. انگار که سال ها پیش خال خالی بوده و هنوز کمی از خال هایش به جا مانده.

چشمان سیاه و گرد و بینی نرم او برای پسرک خیلی آشنا بود.

پسرک گفت: او چقدر شبیه خرگوش مخملی خودم است. همانی که وقتی مریض شدم از دستش دادم.

پسرک هیچ وقت متوجه نشد که آن همان خرگوش مخملی خودش بود و حالا برگشته تا پسر کوچولویی را که بهش کمک کرده تا واقعی شود را ببیند.

پایان

داستان خرگوش مخملی سرشار از مفاهیم عشق ، امید ، شادی ، جادو و شیطنت های کودکانه است. این کتاب داستان به گفته مترجم جزو بهترین آثار ویلیامز می باشد و حتی می توان به آن به عنوان یک اثر ماندگار و فوق العاده نگاه کرد. با کمی اندیشیدن در این قصه کودکانه ، نه فقط کودکان که بزرگترها نیز نشانه های از درس های واقعی زندگی و واقعی زیستن را می توان مشاهده کرد. تاثیر شگفت این قصه بر روح و جان آدمی تاثیر می گذارد و جلایی تازه به روح او می دهد. قصه های کودکانه و جذاب  کودکان را با مفاهیم زیبا و دلنشین زندگی واقعی آشنا می کند. 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *